امیلی دیکنسون/ مرگ نبود…

امیلی دیکنسون/ مرگ نبود…

مرگ نبود، چرا که من ایستاده بودم

و مرده ها همه، می آرمند

شب نبود، چرا که زنگ ها همه

زبان هایشان را برای خاطر عصر بیرون کشیده بودند

 

یخبندان نبود ، چرا که بر پوستم

خزیدن باد گرم را احساس می کردم

آتش نبود، چرا که مرمرین پایم

سرمای محراب را در خود می توانست داشت

 

و اما چون تمامی آنها احساس می شد

شکل هایی که دیده بودم من

برای خاکسپاری ترتیب داده شده

مرا به یاد خودم انداخت

 

چنانکه زندگیم تراش خورده بود

و در چهارچوبی قاب شده

و نمی توانست بی کلیدی نفس کشد

و قدری، چونان نیمه شب بود،

 

وقتی که هرچیزی نشان شده بود توقف کرده بود

و فضا هرچه اطرافش را چشم دوخته بود

یا یخبندان های دهشتناک ، اولین بامدادان پاییزی

زمین تپنده را بیهوده ساختند

 

اما بیشتر همچون آشفتگی بود،بی وقفگی، سرما

، بی بخت واقبالی، یا بحثی

یا حتی گزارشی از سرزمینی

برای خاطر

توجیه نومیدی

 

ترجمه اسدالله مظفری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.