از هیچ چیز خوشم نمی آید – محمود درویش

از هیچ چیز خوشم نمی آید  مسافری در اتوبوس می گوید –          نه رادیو – نه روزنامه های صبح و نه قلعه های بالای تپه ها می خواهم گریه کنم راننده می گوید : منتظر باش به ایستگاه برسیم و آن وقت به تنهایی هرچه می توانی گریه کن خانمی …

بیروت می سوزد و من تو را دوست دارم / نزار قبانی

نزار قبانی معروف به “شاعر زنان” ، یکی از مشهورترین شاعران عرب معاصر، دیپملاتی سوری بود که مدتی به خاطر شغلش در بیروت می زیست ، همسر او-بلقیس الروای- در یک بمب گذاری در بیروت کشته می شود و نزار برای او مرثیه هایی می سراید که شعر “بیروت می …

من ، نیز…/سه شعر از لنگستون هیوز

۱-من، نیز من، نیز، آمریکا را آواز سر می دهم من برادر سیاه ترم وقتی مهمان ها می آیند آن ها مرا به آشپزخانه می فرستند تا آن جا غذا بخورم اما من می خندم و خوب می خورم و قوی می شوم فردا پشت میز خواهم بود آن گاه …

سکوت/ ترجمه شعر لنگستون هیوز

      سکوت از سکوت تو طرحی کشیدم پیش از آن که سخن بگویی نیازی ندارم به آن که واژه ای را بشنوم در سکوت تو هر صدایی را که می کاوم می یابم     ترجمه :اسدالله مظفری

هم چنان که پیرتر می شدم /شعر ترجمه:لنگستون هیوز

خیلی سال پیش بود تقریبا رویایم را فراموش کرده بودم. اما همان وقت هم همان جا بود پیش رویم، می درخشید رویایم چون یک خورشید بعد  دیواری برخاست به آرامی برخاست به آرامی میان من و رویایم دیوار برخاست تا آن جا که آسمان را لمس کرد. سایه. من سیاهم. …

نخستین دیدار/ شعری از آرسنی تارکوفسکی

  نخستین دیدار     هر لحظه که با هم بودیم یک جشن بود چونان جشن عید تعمید تنها دوگانه ما در تمامی دنیا. بی باک تر ، سبک بال تر از پرواز پرنده ای بودی بی پروا ، سرسام وار دو پله را در یک آن به پایین دویدی …

مردنابینا-ترجمه ودرباره شعری از آرسنی تارکوفسکی

مرد نابینایی قطاری سرد را می راند از بریانسک به سمت خانه با سرنوشت خویش سفر می کرد سرنوشت نجواکنان با او سخن گفت آن چنان که تمام قطار می توانست بشنود: چرا از کوری و جنگ رنج می بری؟ سرنوشت گفت : کم سویی و نابینایی خوب است تو …

بعد ازظهر روی یک تپه،ادنا وینسنت میلی

من شعف ناکترین خواهم بود در زیر خورشید صدها گل را لمس خواهم کرد و یکی هم نخواهم چید   می نگرم به صخره ها و ابرها با چشم هایی آرام نگاه کن به باد خم می کند علف ها را و علف ها برمی خیزند   و وقتی که …