از عید فطر

بسم اللّه الرحمن الرحیم و الصّوم عندي عن سواك فريضة و الفطر وصلك يا مكمّل فطرتي‏ و زكاة حبّك أنّني أهدي إلى نهج المحبّة من أراد هدايتي‏ ▫️و روزه از غیر تو نزد من فریضه و فطر ، وصل توست ای مکمل فطرت من و زکات عشق توست این که …

شعر بلند وطن

شعر بلند وطن در یک کلاس وطن را تشریح می کردند با بریده موهای بافته و سینه ای شکافته وقتی استادی چشمانش را در آورد طاقتم سرآمد روی برگرداندم ماندم بر صورت استادان قی کردم هستی و زمان دستان وطن را در دست گرفته کشیدمش بر زمین خاطره هایی را …

چهارپاره/سروی در زمستان

ما همان عکس خانه در آبیم برکه خالی شود زمینگیریم مثل پاییز در زمستانیم مرده هستیم و باز می میریم … دوخت زیباییت لب ما را با دو چشمانمان خبر دادیم مثل شمع مزار خود بودیم پشت هر گریه خنده سر دادیم … من که از دست دیده و دل …

چهارپاره/دست در دست شهر…

دست در دست شهر می رفتم شهر من را اگرچه دربرداشت شفق شهر مثل موهایت شالی از ستاره بر سر داشت   روز آمد که مثل توفانی شال را از سر تو بردارد روز هم از هجوم سلسله ها از سر زلف تو خبر دارد   باد دستش به دست …

مثنوی

بی هیچ نور و خور و ستاره به شب زدم دست از طلب کشیدم و پا در طرب زدم می خواستم تمام تو را خویشتن کنم هر غصه را تنن تنن تن تنن کنم از هر سوال بگذرم و هر جواب هم از هر ثواب فکر اگر ناصواب هم از …

چهارپاره، من نبودم…

من نبودم توهم نبودی که روزهای نبودنت من شد بعد هستی زمان شد و دنیا شوق غصه نبودن شد   با شب و ستاره ها تنها نقره دیدم که داغ دستم بود بی تو شبها که در تو می رفتند موج هم مرکز شکستم بود   در من آن روزها …