بیروت می سوزد و من تو را دوست دارم / نزار قبانی

بیروت می سوزد و من تو را دوست دارم / نزار قبانی

نزار قبانی معروف به “شاعر زنان” ، یکی از مشهورترین شاعران عرب معاصر، دیپملاتی سوری بود که مدتی به خاطر شغلش در بیروت می زیست ، همسر او-بلقیس الروای- در یک بمب گذاری در بیروت کشته می شود و نزار برای او مرثیه هایی می سراید که شعر “بیروت می سوزد و من تورا دوست دارم”  از معروف ترین و زیباترین اشعار او دراین باره است ، این شعر مدت ها پیش توسط آقای یغما گلرویی به فارسی ترجمه شد، اگرچه آن ترجمه نیز زیبایی های به خصوصی داشت که غیر قابل انکار بود، اما از آن جا که تغییراتی نسبت به متن اصلی (کاستی ها و اضافات بسیاری ) در متن ترجمه ی ایشان مشاهده می شود بر آن شدیم که ترجمه ی دیگری که وفاداری به متن بیشتر از ترجمه ی مذکور باشد و در عین حال فضای مرثیه او را حفظ کند را ارائه دهیم، در این ترجمه بیش از همه از دوست عزیزم محمد فرزبود به خاطر وسواسی که دردقت بازگردانی داشت، سپاسگذارم  :

 

بیروت می سوزد و من تو را دوست دارم

 

 

۱

هنگامی که بیروت می سوخت

و آتش نشان ها لباس سرخ بیروت را می شستند

و تلاش می کردند تا

گنجشککان روی گل های گچبری را آزاد کنند.

من پابرهنه در خیابان ها

بر آتش های سوزان و ستون های سرنگون

و تکه های شیشه های شکسته می دویدم

در حالی که چهره ی تو را که بود چون کبوتری محصور

جستجو می کردم

در میان زبانه های شعله ور

می خواستم به هر قیمتی

بیروت دیگرم را نجات دهم

همان بیروتی که تنها… مال تو… و مال من بود

همان بیروتی که ما دو را

در یک زمان آبستن شد

و از یک پستان شیر داد

و ما را به مدرسه یدریا فرستاد

آن جا که از ماهی های کوچک

اولین درس های سفر را و

اولین درس های عشق را یاد گرفتیم

همان بیروتی که آن را

در کیف های مدرسه مان با خود می بردیم

و آن را در میان قرص های نان

و شیرینی کنجد

و در شیشه های ذرت می گذاشتیم

و همانی که آن را

در ساعات عشق بازی بزرگمان

(بیروت تو )

و (بیروت من)

می نامیدیم

 

۲

وقتی وطن از وطن می گریخت

و کودکان در فرودگاه بین المللی بیروت

بر روی اسباب بازی هاشان خوابیده بودند

وقتی که پدرانشان کیف های پر از اشکشان را

وزن می کردند

و مجبور بودند برای هر کیلو اشک اضافه

و هر کیلو اندوه اضافه جریمه بپردازند

هنگامی که وطن دستانش را بر روی صورتش می گرفت و می گریست

و ابرهای پاییزی

که از جزایر یونان می آمدند

از آن که به سواحل لبنان نزدیک شوند می ترسیدند

همه هراس شان از اصابت گلوله های قنّاصه بود

هنگامی که چراغ های خیابان ها

از ترس بر خود می لرزیدند

و سایبان های قهوه خانه های استوار

به خود می پیچیدند و ازهم جدا می شدند …

و مرغان دریایی

جوجه های خود را بر بال هایشان گذاشته کوچ می کردند

هنگامی که وطن ، وطن را تکه تکه می کرد

من چند متر با جنایت فاصله داشتم

قاتلان را نگاه می کردم

و آن ها با بیروت مانند کنیزکی هم بستر می شدند

به ترتیب

و یکی

یکی

بر اساس معاهدات قبیله ای

و امتیازات قومی

و درجات نظامی

من تنها شاهدی نبودم که هزاران

دشنه ی درخشان زیر نور آفتاب را می دیدم

و هزاران مزدوری که پای کوبان

گرد جسد زنی که می سوخت ، می رقصیدند

اما من تنها شاعری بودم

که فهمید

چرا اسم دریای بیروت

از دریای سفید

به دریای سرخ تغییر یافت

 

 

 

 

۳

وقتی که بیروت می سوخت

و هر کس به فکر این بود

که باقی مانده ی ثروت شخصی خود را نجات دهد

ناگهان-به یاد آوردم

که تو هنوزمعشوقه منی

که تو آن ثروت بزرگ منی که هرگز عیان نکرده ام

و ناچارم از اینکه

-اگر این زندگی برایم چاره ای نگذارد-

میراث مشترکمان را

و دارایی های عاطفیمان را نجات دهم

در این شهر دلنشین

که روزی صندوق اسرار آمیزی بود

که پس اندازهای کوچکمان را در آن پنهان می کردیم

از نقاشی های مخفی …برای من….و برای تو

که هرگز کسی آن ها را ندیده

طرح های شعرهایی که با مداد برایت نوشته بودم

و هیچ کس از آن ها خبر نداشت

و کتاب ها

و کتیبه ها

و استوانه ها

و بشقاب های سرامیک

و کارت پستال ها –

و جاکلیدی ها

که بر آن ها با تمام زبان های دنیا

نوشته شده بود : (دوستت دارم)

و عروسک های محلی که یادگار عشق بود

و با خودت آورده بودی

از یونان ، و از بالکان

و مراکش ، و فلورانس

و سنگاپور و تایلند

و شیراز و نینوا

و ازبکستان شوروی

و شالی از حریر سرخ

که به تو هدیه دادم ، روزی که از اسپانیا برگشتم

و هر وقت آن را بر شانه هایت می انداختی

فهمیدم …

چرا طارق بن زیاد

برای ورود به اندلس می جنگید

و چرا من جنگیدم

و هنوز هم می جنگم

تا به کشتی هایم، اجازه ی ورود

به محدوده ی آب های چشمانت داده شود

 

۴

هنگامی که بیروت

مثل شمعدان های طلاکاری شده ی بیزانسی فرو می ریخت

و هنگامه که انبوه مردم

به شکل واحدی اندوهشان را

تعبیر می کردند

و به شکل واحدی اشک می ریختند

من اندوه خصوصی خود را جستجو می کردم

و زنی را که هیچ کس شبیه اش نبود

و شهری را که هیچ همانندی نداشت

و شعرهایی را که در میان نوشته های مردان

درباره ی عشق زنان، همتا نداشت

و هنگامی که زنان تراژدی را با تعداد مترهای پارچه هایی که می سوخت

با قیمت کیف ها ، ،و کت ها و گردنبندهایشان محاسبه می کردند

و رویایشان این بود که از آن ها محافظت کنند

و هنگامی که مردان خسارات خود را

با موجودی حساب بانکیشان محاسبه می کردند

من بر تخته سنگی که مانند قطره اشکی بود

نشسته بودم

و خسارتم را حساب می کردم …

با تعداد فنجان های قهوه ای که می توانستیم بنوشیم

و تعداد سوال هایی که می توانست پرسیده شود

دستانم در دستانت بود

اگر بیروت نمی سوخت

 

۵

برایم مهم نبود

که خواب باشی …یا بیدار…

برایم مهم نبود

که عریان باشی ….یا نیمه عریان…

برایم مهم نبود

که بدانم چه کسی هم اتاق توست

یا چه کسی هم بسترت

همه ی این ها مسائلی کوچک بود

اما مسئله ی بزرگ

این کشف من بود

که ، همیشه دوستت داشته ام

و همیشه تو مثل گل نیلوفر

در آب های ذهن من شناوری

و در میان انگشتانم قد می کشی

مانند رشد علف تازه

در میان سنگ یک کلیسای تاریخی

برایم مهم نبود که اکنون چه کسی را دوست داری ؟

و به چه می اندیشی؟

درباره ی این چیزها بعداً حرف می زنیم –

مسئله ی سرنوشت ساز کنونی این است که

من ، تورا دوست دارم

و خودم را مسئول حمایت

از زیباترین ، دوبنفشه ی جهان می دانم

تو … و بیروت …

 

۶

برمن خرده مگیر

که با زور و سرزده به اتاقت وارد شدم

هر لباسی که می توانی را بر تنت بینداز

و از من مپرس چرا ؟

آن بیرون، بیروت می سوزد

بیروت ما، آن بیرون می سوزد

و من – علی رغم همه ی نادانی هایت و همه ی بی حرمتی هایت

هنوز دوستت دارم

نگاه کن ، آمده ام

تا تو را چون گربه ی کوچکی بر شانه ام بگذارم

و از کشتی آتش و مرگ و جنون بیرونت ببرم

چرا که من مخالف سوختن گربه های زیبا

چشم های زیبا

و شهرهای زیبایم

 

ترجمه ی اسدالله مظفری و محمد فرزبود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *