مثنوی

مثنوی

بی هیچ نور و خور و ستاره به شب زدم

دست از طلب کشیدم و پا در طرب زدم

می خواستم تمام تو را خویشتن کنم

هر غصه را تنن تنن تن تنن کنم

از هر سوال بگذرم و هر جواب هم

از هر ثواب فکر اگر ناصواب هم

از رنج ما که هیچ پدر مادری نداشت

وقتی که شب شمردنمان آخری نداشت

تابوت آفتاب بگیرم به دست خویش

از شرق تا به غرب ببیند شکست خویش

آشفتگی اول یونانیان شوم

در این زمان فسانه شوم بی زمان شوم

روزی اگر بود شب روشن لقب دهم

او و شما و ما و تورا “من ” لقب دهم

تا بو که در بدون مکان های بی زمان

جایی بنا کنم که نبوده است آن چنان

 

شب بود هرچه بود امید شبم چه بود

کی این زمانه تابش خورشید می نمود

خورشید مرده بود همان لحظه نخست

خود سایه بود و سایه نه کاذب نه هم درست

حکمت کجا شروع شود سایه گاه را

یا کی به حکم سایه، شب،امید راه را

….

بودن ولی نبودنمان مثل یک حباب

زیباترین سراب جهان نیز آفتاب

از آن چه هست زنده کنم هرچه نیست را

تا سر برم تمام چرایی و چیست را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.