شعر بلند وطن

شعر بلند وطن


شعر بلند وطن

در یک کلاس وطن را تشریح می کردند با بریده موهای بافته
و سینه ای شکافته
وقتی استادی چشمانش را در آورد طاقتم سرآمد
روی برگرداندم
ماندم
بر صورت استادان
قی کردم هستی و زمان
دستان وطن را در دست گرفته کشیدمش بر زمین
خاطره هایی را که پیش از مرگ به یاد آورده بود را چون هر زنده ای هنگام مرگ ، به یاد آوردم چنین:
دوره کردم هزاره های کهن
تپه های قدیم کاشان را
سوختن در هجوم اقوامی
که نوشت اولین زمستان را
اسب ها با صدای پاهایی
که به مانند برگ و باران بود
بعد کاشان به سمت کرمانشاه
هیچ بود و فقط بیابان بود
چون کودکان بر تپه ها بازی می کردم و گوسفندان را بر سر چشمه می بردم
تا که آمد حضور سنگین
پادشاهی که صفه می پرداخت
آنکه مصر و شکوه بابل را
زیر یک تور واحدی انداخت
از نیل تا سند را با گاوان و گوسفندانم شیر دادم و هیچ کس را از خود نراندم ، در سند برای چرا بیرونشان می آوردم و در نیل به آغل می بردم
تا که سرباز تازه ای آمد
از دل شهرهای یونانی
چقدر سوختم چه می دانی
چقدر ساختم نمی دانی
چهار قرن فراموشی گرفتم ، شاید خواستم فراموش کنم معشوق همیشه ام را داستان کوه و تیشه ام را ، کاخ های نمانده چهل ستون و خیمه های آسمان بیستون ، سرگذشتم در اینجا آرمید و سرنوشت ریشه کشید
طاق در طاق ، گنبد و گنبد
موبدان ساختند معبد و قصر
شهرهای بزرگ و زیبایی
زیر قوسی درون دایره حصر
با همه دست خسروانی خود
ساختم هرچه می توانستم
در خودم جای داده ام هرچیز
در سه قرنی که بود در دستم

ناگهان نام زیبایی ، با یک واژه به تنهایی ، مرا به خود فرو برد و به خود آورد ، گرچه بعد از نبرد پشت نبرد

ماده ی خام دست هاش شدم

خواستم شکل بودنش باشم

آرزو داشتم اگر می شد

لحظه ای کاش موطنش باشم

قلم او کشید بر من رنگ

مثل باغ ارم شدم با او

حوض جاری و باغ های کویر

هرچه می شد شوم شدم با او

گاهی هرچند نامسلمانی

خواست بردارد از سرم تاجی

به خودم آمدم به دست یکی

چه ابومسلمی چه حلاجی

وقتی می کشتند وطن را ، یاد می کرد چهره های دشمن را و چهره هاشان را به شکل شمایل استادان تشریح می کشید، امیدی اگرچه از دم مسیح می دید از اسب جلال الدین و لشکر تاتاری و یا نیز یعقوب لیث صفاری

پشت ایوان مسجد جامع

طاق کسری دوباره بر می خاست

شهر ها پر شد از گل و کاشی

گنبدی که هنوز پر زصداست

اسب ها از دوباره رد می شد

از خیابان شهرهای جدید

شهرهایی که هیچکس هرگز

نه شنید و نه رفت و ندید

مرو و خوارزم و غزنه و فاراب

ری و شیراز و اصفهان و خجند

 شعر وشاهد ، شراب و شیرینی

 همه ابریشم و حریر  و پرند

بعد باغ و مساجد شاهی

مثل جنات و تحتهالانهار

صفوی ها و کاشی و کاشی

و صدای کمانچه، تار و سه تار

ناگهان یک سکوت یک باره

قلب تاریخ را به درد آورد

از دل و جان به نعره بر می خواست

پیکر نیم مرده ای از درد

و چیز دیگری به یاد نیاورد، نیاورد، نیاورد ، در همین لحظه پیکرش شد سرد ، در اتاق دار الفنون با مهارت تمام به دارش آویختند، موهایش را بریدند و دندان هایش را ریختند

هر چه او را صدا زدم نشنید

و فقط در سکوت خیره شدم

در فرار از تو از خودم رفتم

توی یک گنبدی چپیره شدم

جسدت را که وسط گنبد

فرش کردند را اگر دیدم

اگر از  ترس و غصه و اندوه

هی بلند بلند خندیدم

آرزو کردم هر دقیقه هزار

مرگ ، رویای دشمنت باشد

اما هرچه می توانستند بر سرت آوردند ، جیب هایت را خالی کردند و جسدت را در زباله دانی انداختند

و با پول تو

ساختند

هرچه می توانستند

دست دارلفنونشان خالی

ولی از خون و مرگ سرخ و سیاه

رنگ رنگین کمان دوزخ بود

که کشیدند در سیاهی چاه

و بنا پشت هر بنا می رفت

به فلک تا به آسمان برسد

دست های سیاه از ته چاه

به جهان ستارگان برسد

و آسمان شب دیگر آبی بود و ستاره ها سیاه نقش بستند بر فلک به جای چراغ ، یا به جای دریچه ، روزنه…چاه.

ستاره های دنباله دار در آسمان کبود

رد تاریکی به جا نهادند که بود

رشته تازیانه ای در دست

بعد مرگ تو بعد شکست


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *