نامهٔ ۵: از سنکا به لوسیلیوس
الف لام میم
سلام
۱. سخت مشغول کاری؛ همهچیز دیگر را کنار گذاشتهای و خود را به یک وظیفهٔ واحد سپردهای: اینکه هر روز انسانی بهتر شوی. این کار را میستایم و از آن نیز خرسندم. تو را تشویق میکنم، بلکه از تو میخواهم، که در این راه پایدار بمانی. با این حال، هشداری نیز برایت دارم. کسانی هستند که آرزویشان دیده شدن است، نه پیشرفت اخلاقی. مبادا مانند آنان باشی و برای جلب توجه، پوشش یا شیوهٔ زندگی خود را دگرگون کنی.
۲. جامههای خشن، موی و ریش ژولیده و رهاشده، دشمنی آشکار با ظروف سیمین، خوابیدن بر بستری که روی زمین گسترده شده است؛ همهٔ اینها و هر شکل دیگری از خودنماییِ منحرفانه را باید از خود دور نگه داری.
خودِ واژهٔ «فلسفه» حتی وقتی با اعتدال به کار رود، به اندازهٔ کافی مردم را ناراحت میکند. حال اگر بخواهیم خود را از آداب و رسوم معمول مردم جدا کنیم، چه خواهد شد؟ در درون، بگذار کاملاً متفاوت باشیم؛ اما چهرهای که به جهان نشان میدهیم، همانند دیگران باشد.
۳. لباس ما نباید تجملی باشد، اما نباید کثیف هم باشد. نباید ظروف نقرهایِ مرصع به طلا داشته باشیم، اما نباید چنین بپنداریم که نداشتن طلا و نقره بهخودیِ خود نشانهٔ سادهزیستی است. زندگیای که میکوشیم داشته باشیم باید بهتر از زندگی رایج باشد، نه مخالف آن. وگرنه همان کسانی را که میخواهیم اصلاح کنیم، از خود میرانیم. هنگامی که آنان را از این میترسانیم که باید در همهچیز از ما تقلید کنند، در حقیقت کاری میکنیم که در هیچ چیز نخواهند از ما پیروی کنند.
۴. نخستین چیزی که فلسفه وعده میدهد، همدلی و احساس پیوند میان انسانهاست. اگر بیش از اندازه متفاوت شویم، از این پیوند محروم خواهیم شد. اگر مراقب نباشیم، همان کارهایی که قرار است موجب تحسین ما شوند، ما را به موضوع نفرت و تمسخر بدل خواهند کرد.
هدف ما این است که مطابق با طبیعت زندگی کنیم، مگر نه؟ اما این کارها برخلاف طبیعتاند: آزار دادن بدن، چشمپوشی از ابتداییترین نظافتها، تعمد در داشتن ظاهری ژنده و آلوده، و خوردن خوراکهایی که نه فقط ارزان، بلکه فاسد و زنندهاند.
۵. همانگونه که اشتیاق به خوراکهای لذیذ نشانهٔ عیشطلبی است، پرهیز از آسایشهای معمولی و بهآسانی در دسترس نیز نشانهٔ نوعی جنون است. فلسفه خویشتنداری میخواهد، نه خودآزاری؛ و حتی خویشتنداری نیز میتواند موی خود را شانه کند.
حدی که من پیشنهاد میکنم این است: عادتهای ما باید بهدرستی میان آرمان و زندگی معمولی درآمیزند؛ شیوهٔ زندگی ما باید چنان باشد که همه بتوانند آن را تحسین کنند، بیآنکه آن را بیگانه و نامأنوس بیابند.
۶. «منظورت چیست؟ آیا باید درست مانند دیگران زندگی کنیم؟ آیا هیچ تفاوتی میان ما و آنان نباشد؟»
البته که تفاوتی بسیار بزرگ باید وجود داشته باشد؛ اما تفاوتی که تنها با دقت و از نزدیک آشکار شود. کسی که وارد خانهٔ ما میشود، باید از صاحبخانه شگفتزده شود، نه از ظرفهای غذاخوری.
آنکه از ظروف سفالی چنان استفاده میکند که گویی نقرهاند، بیگمان انسانی بزرگ است؛ اما به همان اندازه بزرگ است کسی که از ظروف نقرهای چنان استفاده میکند که گویی سفالیاند. ناتوانی در کنار آمدن با ثروت، نشانهٔ ضعف است.
۷. اما بگذار سود اندکی را که امروز نیز به دست آوردهام با تو در میان بگذارم. در نوشتههای هکاتونِ خودمان خواندم که محدود کردن خواستهها، درمانی برای ترس نیز هست.
او میگوید:
«اگر از امید دست برداری، از ترس نیز دست خواهی کشید.»
میگویی: «این دو احساس کاملاً متفاوتاند؛ چگونه ممکن است با یکدیگر همراه باشند؟»
اما چنین است، لوسیلیوس عزیز. هرچند این دو در ظاهر متضادند، به یکدیگر وابستهاند. همانگونه که زندانی و نگهبان با یک زنجیر به هم بسته شدهاند، این دو نیز، با وجود تفاوتشان، همراه یکدیگر حرکت میکنند: هر جا امید برود، ترس نیز به دنبال آن میآید.
۸. و این امر برای من شگفتآور نیست. هر دو از ذهنی برمیخیزند که در تعلیق و انتظار است و از آنچه قرار است رخ دهد اضطراب دارد. علت اصلی هر دو آن است که خود را با زمان حال سازگار نمیکنیم، بلکه اندیشههایمان را به آیندههای دور میفرستیم.
بدینسان، دوراندیشی ــ که بزرگترین موهبتِ وضعیت انسانی است ــ به بلایی برای ما تبدیل شده است.
۹. حیوانات وحشی از خطرهایی که میبینند میگریزند و پس از رهایی آرام میگیرند؛ اما ما هم از آنچه خواهد آمد رنج میبریم و هم از آنچه گذشته است. بسیاری از نعمتهای ما به زیانمان تمام میشوند: حافظه زخم ترس را دوباره زنده میکند و پیشبینی، آن را از پیش به ما میچشاند. هیچکس تنها به سبب زمان حال بدبخت نمیشود.
خداحافظ.
