نامه هفتم
الف لام میم
از سنکا به لوسیلیوس
سلام
1- میپرسی بیش از هر چیز باید از چه چیزی دوری کنی؟ از جمعیت. هنوز برای تو ایمن نیست که خود را به آن بسپاری.
من خود، در این باره، ضعفم را بیپرده اعتراف میکنم. هرگز با همان خُلق و خویی که از خانه بیرون رفتهام به خانه بازنمیگردم؛ همواره چیزی که پیشتر آرام کرده بودم، دوباره برانگیخته میشود، و چیزی که از آن رهایی یافته بودم، بازمیگردد. همانگونه که بیماران، پس از دورهای طولانی از نقاهت، چنان ناتواناند که بیرون رفتن برایشان بیزیان نیست، حال ما نیز چنین است؛ ذهنهای ما در حال بهبود یافتن از بیماریای دیرینهاند.
2- تماس با انبوه مردم برای ما زیانبار است. هر فردی یا عیبی را در ما تقویت میکند، یا عیبی را به ما منتقل میسازد، یا بیآنکه خود آگاه شویم، ما را به آن آلوده میکند.
بیتردید، هرچه گروهی که با آن معاشرت میکنیم بزرگتر باشد، خطر نیز بیشتر است. با این همه، هیچ چیز به اندازه نشستن در میان تماشاگران یک نمایش عمومی، اخلاق نیک را تباه نمیکند؛ زیرا در آن هنگام، لذت تماشا راه نفوذ عیبها را آسانتر میسازد.
3-گمان میکنی منظورم چیست؟ آیا از آنجا آزمندتر، جاهطلبتر و شهوترانتر به خانه بازمیگردم؟ بدتر از این! تنها از آن رو که در میان انسانها بودهام، سنگدلتر و غیرانسانیتر میشوم.
اتفاقاً روزی سر از نمایش نیمروزی درآوردم، به امید آنکه اندکی سرگرمی یا نکتهپردازی ببینم؛ چیزی که چشم مردم را از دیدن خون انسانها اندکی بیاساید. اما درست برعکس بود. نبردهایی که پیش از آن دیده بودم، در مقایسه با این، سراسر رحم و مروت بود. آن بازیهای سبک به پایان رسیده بود؛ اکنون دیگر کشتاری بیپرده و بیامان آغاز شده بود. جنگجویان هیچ زره محافظی بر تن نداشتند؛ بدنهایشان کاملاً بیدفاع بود، به گونهای که هیچ ضربهای بیاثر نمیماند.
4- بیشتر مردم این نمایش را از نبردهای معمولی، حتی میان مشهورترین گلادیاتورها، بیشتر میپسندند. و چرا نپسندند؟ نه خودی هست و نه سپری که تیغ را بازدارد. این همه دفاع و فن به چه کار میآید؟ همه اینها فقط مرگ را به تأخیر میاندازد. صبحها آدمیان را پیش شیران یا خرسها میاندازند؛ ظهرها آنان را به دست همان تماشاگرانشان میسپارند. آنان که میکشند، خود به دست کسانی سپرده میشوند که آنان را خواهند کشت؛ و پیروز را برای کشتاری دیگر نگه میدارند. تنها راه خروج از میدان، مرگ است. شمشیر و آتش، کار روزانه آنجاست. و اینها همه زمانی رخ میدهد که میدان تقریباً خالی است!
5- میگویند: «اما یکی از آنان راهزنی کرده است! کسی را کشته است!»
خب که چه؟ او قاتل است و سزاوار چنین سرنوشتی است. اما تو چه؟ ای بیچاره، چه کردهای که سزاوار تماشای چنین صحنهای باشی؟
«بکشش! تازیانهاش بزن! بسوزانش! چرا اینقدر ترسوست که به سوی شمشیر نمیدود؟ چرا دلیرانهتر نمیمیرد؟ چرا با میل بیشتری به استقبال مرگ نمیرود؟ با تازیانه او را به دل نبرد برانید! بگذارید با سینههای برهنه و بیدفاع، ضربههای یکدیگر را دریافت کنند!»
در میان نمایش ناگهان وقفهای پیش میآید و فریاد میزنند: «فعلاً چند گلویی را ببرید تا نمایش از حرکت نایستد!»
آیا حتی از این هم درنمییابید که نمونههای بد، سرانجام به خودِ کسانی بازمیگردد که آنها را پدید آوردهاند؟ خدایان را سپاس گویید که آن کسی را که به سنگدلی میآموزید، دیگر توان آموختن ندارد.
6- ذهنی که جوان است و هنوز توان استوار ماندن بر راه درست را ندارد، باید از میان مردم دور نگه داشته شود. پیروی از اکثریت بسیار آسان است. حتی سقراط، کاتون یا لائلیوس نیز ممکن بود در میان آن انبوه مردمانی که با آنان همسنخ نبودند، از استواری خویش متزلزل شوند. پس ما که تازه میکوشیم هماهنگی درونی خود را پدید آوریم، چگونه میتوانیم در برابر هجوم عیبهایی که همراه با جمعیت میآیند، پایداری کنیم؟
7- تنها یک نمونه از خوشگذرانی یا آزمندی، زیان فراوانی به بار میآورد. همخانهای ولخرج، اندکاندک انسان را سست و نامرد میکند؛ همسایهای ثروتمند، آتش خواهشها را شعلهور میسازد؛ و همنشینی کینهتوز، حتی پاکترین و صریحترین سرشت را نیز به زخم فساد خود آلوده میکند. پس گمان میکنی بر سر منش انسانی که در معرض تأثیر توده مردم قرار گیرد چه خواهد آمد؟ ناچار یا از آنان تقلید خواهی کرد یا از آنان بیزار خواهی شد.
8- باید از هر دو پرهیز کرد: نه از بدان، تنها به این دلیل که بسیارند، پیروی کن؛ و نه از بسیاری، تنها به این دلیل که همانند تو نیستند، نفرت داشته باش. تا آنجا که میتوانی، به درون خود بازگرد. با کسانی معاشرت کن که تو را بهتر میکنند، و از آنان که میتوانی بهترشان کنی، استقبال کن. این تأثیر دوسویه است؛ زیرا انسانها در همان حال که آموزش میدهند، خود نیز میآموزند.
9- هیچ دلیلی ندارد که از سر خودنمایی، برای خواندن آثار یا مناظره، خود را به میان مردم بیندازی. اگر کالایی داشتی که مناسب این جماعت بود، من خود چنین کاری را به تو توصیه میکردم؛ اما اکنون هیچکس در میان آنان نیست که بتواند تو را بفهمد. شاید روزی یک نفر پیدا شود؛ و همان یک نفر نیز نخست باید بیاموزد که چگونه تو را بفهمد.
میپرسی: «پس این همه را برای چه کسی آموختم؟»
نگران مباش. تا زمانی که آنها را برای خود آموخته باشی، عمرت تباه نشده است.
10- و برای آنکه بهره امروز من تنها از آنِ خودم نباشد، سه سخن بسیار نیکو را که امروز به خاطرم رسیده و هر سه به موضوع بحث ما مربوطاند، با تو در میان میگذارم. یکی را بهای این نامه بدان، و دو تای دیگر را به حساب من بگذار.
دموکریتوس میگوید:
«برای من، یک انسان به اندازه یک ملت است، و یک ملت به اندازه یک انسان.»
11- همچنین نیکوست سخن آن کسی ــ هر که بوده است، زیرا درباره گوینده آن اختلاف نظر وجود دارد ــ که وقتی از او پرسیدند چرا برای اثری هنری که افراد بسیار اندکی آن را خواهند دید، این همه زحمت میکشد، پاسخ داد:
«اندکی کافی است؛ یک نفر کافی است؛ حتی هیچکس نیز کافی است.»
و سومی از همه بهتر است. اپیکور، در نامهای به یکی از یاران خود در فلسفه، میگوید:
«این را برای بسیاری نمینویسم؛ برای تو مینویسم. تو و من برای یکدیگر شنوندهای بسندهایم.»
12- این سخنان را، لوسیلیوس عزیز، به دل بسپار تا از لذتی که از ستایش توده مردم حاصل میشود، اندک بهرهمند شوی. بسیاری تو را میستایند؛ اما آیا همین برای خرسندی از خود کافی است، اگر از کسانی باشی که بسیاری میتوانند آنان را بفهمند؟ نیکیهایت را به درون خود متوجه ساز.
خداحافظ.
