ترجمه کامل شعر فلسفی پارمنیدس

ترجمه کامل شعر فلسفی پارمنیدس

پارمنیدس

در این جا شعر فلسفی پارمنیدس به صورت دقیق به فارسی بازگردانی شده است. شعری بی نهایت مهم که تاثیرگذاری آن بر افلاطون برای نشان دادن اهمیت آن کافی است. افلاطونی که تمام تاریخ فلسفه پیرامون مسائل او می چرخد. از طرف دیگر در این شعر نمودی از وحدت وجود و تطابق اندیشه و هستی، جهل و سردرگمی و عدم شناخت امر متغیر در عین حال عدم وجود امر متغیر را می توان دید. خواننده با مداقه در قطعات ژرف این شعر فلسفی شاید به حقیقت بتوان گفت به سرآغاز و در عین حال مقصد اندیشه فلسفی خواهد رسید.

الف لام میم- 21 تیر 1405

دربارهٔ طبیعت (Περ Φύσεως)

قطعهٔ B1

اسبانی که مرا می‌بردند، تا آنجا که اشتیاقِ دلم بدان می‌توانست برسد، مرا پیش می‌راندند؛ زیرا آنگاه که مرا در راه نهادند، در راهِ نام‌آورِ دایمون، که انسانِ آگاه را از میان همهٔ شهرها می‌گذراند، رهسپارم ساختند. در همان راه پیش می‌رفتم؛ زیرا اسبانِ بسیارهوشمند، که ارابه را می‌کشیدند، مرا بر آن راه می‌بردند و دوشیزگان راهنمای راه بودند. محور ارابه، در میان توپی‌های چرخ، از شدتِ اصطکاک بانگی چون آوای نی برمی‌آورد؛ زیرا چرخ‌های گردان از هر دو سو با شتاب می‌چرخیدند، هنگامی که دختران خورشید، سراهای شب را پشت سر نهاده، مرا به سوی روشنایی می‌راندند و با دستان خویش روبندها را از سر برگرفته بودند. آنجاست که دروازه‌های راه‌های شب و روز قرار دارد؛ و بر گرد آنها سردر و آستانه‌ای سنگی است. خودِ دروازه‌های آسمانی با لنگه‌های سترگ بسته شده‌اند و دیکه، کیفررسان، کلیدهای گشودن و بستن آنها را در اختیار دارد. دوشیزگان، با سخنان نرم و سنجیده، او را بر آن داشتند که تیرِ قفلِ دروازه را برای آنان بی‌درنگ کنار زند. آنگاه دروازه‌ها، چون گشوده شدند، شکافی فراخ پدید آوردند و محورهای برنزی، که با میخ‌ها و بست‌ها استوار شده بودند، در جای خود، یک در پی دیگری، به گردش درآمدند. از همان راه، دوشیزگان ارابه و اسبان را در امتداد جاده از میان دروازه راندند. الهه با مهربانی مرا پذیرفت، دست راست مرا در دست گرفت و چنین گفت:

«ای جوان، که همراه ارابه‌رانانِ جاودانه‌ای و اسبانی که تو را به خانهٔ ما رسانده‌اند آمده‌ای، خوش آمدی. زیرا سرنوشتی شوم تو را به پیمودن این راه نفرستاده است؛ چراکه این راه بیرون از گذرگاه آدمیان است؛ بلکه تمیس و دیکه تو را بدین‌جا رهنمون شده‌اند. اکنون باید همه‌چیز را بشناسی: هم دلِ استوارِ حقیقتِ نیک‌گرد را، و هم گمان‌های آدمیان را، که در آنها هیچ باورِ راستینی نیست. با این همه، این را نیز خواهی آموخت که چگونه آنچه نمودار می‌شود، می‌بایست به گونه‌ای پذیرفتنی، در همه‌چیز و از خلال همه‌چیز، حضور داشته باشد.»

قطعهٔ B2

اکنون بیا؛ من سخن خواهم گفت و تو، چون آن را شنیدی، آن را در خاطر نگاه دار. تنها دو راه برای جست‌وجوی اندیشه وجود دارد: یکی آنکه هست و ناممکن است که نباشد؛ این راهِ اقناع است، زیرا حقیقت آن را همراهی می‌کند. دیگری آنکه نیست و ناگزیر باید نباشد؛ این راه را به تو می‌نمایانم که به تمامی ناشناختنی است؛ زیرا نه می‌توانی ناهستنده را بشناسی، چراکه دست‌یافتنی نیست، و نه می‌توانی آن را بر زبان آوری.

قطعهٔ B3

زیرا اندیشیدن و بودن، یک و همان‌اند.

قطعهٔ B4

با این همه، آنچه را از نظر غایب است، با اندیشه استوار همچون حاضر بنگر؛ زیرا اندیشه هرگز هستنده را از پیوستگی با هستنده جدا نخواهد کرد، نه اگر در همه‌جا و از هر سو در سراسر جهان پراکنده باشد، و نه اگر همهٔ آن یکجا گرد آمده باشد.

قطعهٔ B5

برای من یکسان است که از کجا آغاز کنم؛ زیرا دوباره به همان‌جا بازخواهم گشت.

قطعهٔ B6

باید گفت و اندیشید که هستنده، هست؛ زیرا بودن، هست، و ناهستنده، نیست. این است آنچه از تو می‌خواهم در خاطر نگاه داری. نخست تو را از آن راهِ جست‌وجو بازمی‌دارم، و سپس از آن راه دیگر که آدمیان، با آنکه هیچ نمی‌دانند، در آن سرگردان‌اند؛ آنان که دواندیشه‌اند. زیرا درماندگی در سینه‌هایشان اندیشهٔ سرگردانشان را راه می‌برد، و آنان، کر و نابینا، سرگشته و ناتوان از داوری، می‌پندارند که بودن و نبودن هم یکسان‌اند و هم یکسان نیستند؛ ازاین‌رو راه همهٔ آنان راهی است که به سوی خویش بازمی‌گردد.

قطعهٔ B7

زیرا هرگز پذیرفته نخواهد شد که ناهستنده، هست. بلکه اندیشهٔ خود را از این راهِ جست‌وجو دور نگاه دار، و مبادا عادتی که از تجربه‌های بسیار پدید آمده است تو را وادارد که در این راه، چشمِ بی‌هدف، گوشِ آکنده از آوا و زبان را به کار گیری؛ بلکه آن سنجشِ سخت‌آزموده را که از سوی من بیان شده است، با استدلال داوری کن.

قطعهٔ B8

تنها یک سخن از این راه هنوز باقی است: اینکه هست. بر این راه، نشانه‌های بسیار است: هستنده نه زاده شده است و نه نابودشدنی؛ زیرا یکپارچه، یکتاگونه، بی‌جنبش و پایان‌نیافته است. نه هرگز بود و نه خواهد بود؛ زیرا اکنون، همه با هم، هست؛ یک است و پیوسته.

چه زایشی برای آن خواهی جست؟ چگونه و از کجا می‌توانسته است رشد کرده باشد؟ از ناهستنده؟ نه به تو اجازه می‌دهم آن را بر زبان آوری و نه حتی دربارهٔ آن بیندیشی؛ زیرا نه گفتنی است و نه اندیشیدنی که «نیست». چه نیازی می‌توانست آن را برانگیزد که دیرتر یا زودتر، با آغاز از هیچ، پدید آید؟ پس یا باید به تمامی باشد یا اصلاً نباشد.

هرگز نیروی یقین اجازه نخواهد داد که از ناهستنده چیزی پدید آید. از همین رو دیکه نه زاده شدن آن را روا داشته است و نه نابود شدن آن را، بلکه آن را در بندهای خویش استوار نگاه می‌دارد. داوری در این باره تنها همین است: هست یا نیست. داوری، چنان‌که ضرورت اقتضا می‌کرد، انجام گرفته است: یک راه باید کنار نهاده شود، زیرا اندیشه‌ناپذیر و بی‌نام است و راه حقیقت نیست؛ اما راه دیگر آن است که هست و راستین است.

چگونه ممکن است هستنده در آینده هست شود؟ و چگونه می‌توانسته است پدید آمده باشد؟ زیرا اگر پدید آمده باشد، اکنون دیگر نیست؛ و اگر قرار باشد زمانی در آینده پدید آید، باز هم چنین خواهد بود. بدین‌سان، زایش از میان رفته است و نابودی نیز شناخت‌ناپذیر است.

هستنده بخش‌پذیر نیست؛ زیرا همهٔ آن همانند است. نه در جایی چیزی بیشتر هست که پیوستگی آن را بازدارد و نه در جایی چیزی کمتر؛ بلکه همهٔ آن از هستنده سرشار است. ازاین‌رو همهٔ آن پیوسته است؛ زیرا هستنده به هستنده می‌پیوندد.

هستنده، در کرانه‌های بندهای بزرگ، بی‌جنبش است؛ بی‌آغاز و پایان‌ناپذیر است، زیرا زایش و نابودی بسیار دور رانده شده‌اند و باورِ راستین آنها را کنار زده است. همان، در همان، و بر خویشتن استوار می‌ماند و همان‌جا پایدار است؛ زیرا ضرورتِ نیرومند آن را در بندِ مرزی نگاه می‌دارد، مرزی که از هر سو آن را در بر گرفته است. از همین رو، روا نیست که هستنده بی‌فرجام باشد؛ زیرا از هیچ روی نیازمند نیست، و اگر نیازمند می‌بود، به همه‌چیز نیاز می‌داشت.

از آنجا که به واپسین حدّ خود رسیده است، از هر سو کامل است، همانند تودهٔ کره‌ای نیک‌گرد، که از مرکز تا هر سو تعادلی یکسان دارد. زیرا نه سزاوار است که در جایی بزرگ‌تر باشد و در جایی دیگر کوچک‌تر. نه ناهستنده‌ای هست که آن را از رسیدن به همسانِ خویش بازدارد، و نه هستنده چنان است که در جایی از هستنده بیشتر و در جایی دیگر کمتر باشد؛ زیرا همهٔ آن دست‌نخورده است. از آنجا که از هر سو برابر است، در همهٔ مرزهای خود به یکسان قرار دارد.

در اینجا گفتارِ استوار و اندیشهٔ مربوط به حقیقت را به پایان می‌رسانم. از این پس، گمان‌های آدمیان را بشنو، در حالی که نظمِ فریبندهٔ سخنان مرا فرا می‌گیری.

آنان بر آن شدند که دو صورت را نام نهند، در حالی که یکی از آن دو را هرگز نباید برمی‌گزیدند، و درست در همین جا به گمراهی افتادند. آن دو را در برابر یکدیگر نهادند و برای هر یک نشانه‌هایی جداگانه قرار دادند: یکی را آتشِ اثیریِ شعله‌ور، لطیف، سبک، و در همه‌جا همانندِ خویش دانستند؛ و دیگری را، در برابر آن، شبِ تاریک، با پیکری انبوه و سنگین.

این سامانِ جهان را، چنان‌که به نظر می‌رسد، برای تو بازمی‌گویم، تا هیچ داوریِ آدمی هرگز از آن بر تو پیشی نگیرد.

قطعهٔ B9

از آنجا که همه‌چیز «نور» و «شب» نامیده شده است و آنچه به هر یک از این دو تعلق دارد، بر پایهٔ توانِ هر یک به آنها نسبت داده شده است، همه‌چیز یکسره از نور و شبِ ناپیدا آکنده است؛ از هر دو به یک اندازه، زیرا هیچ‌یک از آن دو از دیگری بی‌بهره نیست.

قطعهٔ B10

طبیعتِ اثیر را خواهی شناخت، و همهٔ نشانه‌هایی را که در اثیر است؛ کردارهای نهانِ چراغِ فروزانِ خورشیدِ پاک و درخشان را نیز خواهی شناخت و اینکه از کجا پدید آمده‌اند. گردش‌های ماهِ گردان و طبیعتِ آن را خواهی شناخت، و نیز آسمانی را که همه‌چیز را در بر گرفته است، اینکه از کجا پدید آمده و چگونه ضرورت آن را در بند کشیده است تا مرزهای ستارگان را نگاه دارد.

قطعهٔ B11

خواهی دانست که چگونه زمین، خورشید، ماه، اثیرِ فراگیر، راهِ شیریِ آسمان، دورترین المپ و نیروی سوزانِ ستارگان، همگی به پدید آمدن آغاز کردند.

قطعهٔ B12

زیرا حلقه‌های باریک‌تر از آتشِ ناب آکنده شدند و حلقه‌هایی که پس از آنها هستند از شب؛ و در میان آنها بهره‌ای از شعله راه می‌یابد. در میان اینها دایمون قرار دارد که بر همه‌چیز فرمان می‌راند؛ زیرا او بر هر زایش و هر آمیزش فرمانرواست و ماده را به نر و بار دیگر نر را به ماده می‌پیوندد.

قطعهٔ B13

او نخستینِ همهٔ خدایان را پدید آورد: اِروس.

قطعهٔ B14

ماه، نوری بیگانه را، در حالی که پیرامون زمین می‌گردد، در شب می‌تاباند.

قطعهٔ B15

و همواره چشم به پرتوهای خورشید دارد.

قطعهٔ B16

زیرا همان‌گونه که در هر زمان آمیختگی اندام‌های بسیارگردشِ آدمی است، اندیشه نیز در آدمیان همان‌گونه پدید می‌آید. زیرا آنچه در آدمیان، چه در همه و چه در هر یک، می‌اندیشد، همان سرشت اندام‌هاست؛ چراکه آنچه فزونی دارد، همان اندیشه است.

قطعهٔ B17

در سوی راست، پسران، و در سوی چپ، دختران [پدید می‌آیند].

قطعهٔ B18

این قطعه در متن یونانی از میان رفته است و تنها ترجمه‌ای لاتینی از آن در آثار نویسندگان متأخر باقی مانده است:

«هرگاه زن و مرد، در آمیزش ونوسی، نطفه‌های خود را درهم آمیزند، نیرویی که از خونِ متفاوت در رگ‌ها پیکر را شکل می‌دهد، اگر آمیزش را به اعتدال نگاه دارد، اندام‌هایی هماهنگ و خوش‌ساخت پدید می‌آورد. اما اگر این نیروها، در نطفهٔ درآمیخته، با یکدیگر به ستیز برخیزند و در پیکرِ آمیخته یگانگی نیابند، آنگاه دوگانگیِ نطفه، جنسِ کودکِ در حال تکوین را به آشفتگی خواهد کشاند.»

قطعهٔ B19

بدین‌گونه، این امور، بر پایهٔ گمان، پدید آمدند و اکنون هستند، و از این پس نیز، پس از آنکه رشد کنند، به پایان خواهند رسید. آدمیان برای هر یک از آنها نامی ویژه نهاده‌اند.

یادداشت‌ها:

۱-. δαίμων (daímōn)

مترجم این واژه را به صورت «دایمون» آوانویسی کرده و آن را به «خدا»، «فرشته»، «روح» یا «شیطان» ترجمه نکرده است. در یونانی عصر پارمنیدس، δαίμων بر موجودی الهی یا نیرویی فوق‌بشری دلالت می‌کند و هنوز معنای متأخرِ «شیطان» را نیافته است. ازاین‌رو حفظ صورت یونانی، معنای متن را دقیق‌تر منتقل می‌کند.

۲-. Δίκη (Díkē)

مترجم نام Δίκη را به صورت «دیکه» حفظ کرده است. این واژه در این قطعه نام ایزدبانوی عدالت و نظم کیهانی است، نه مفهوم انتزاعی «عدالت». ترجمهٔ آن به «عدالت» می‌توانست شخصیت اسطوره‌ای متن را از میان ببرد.

۳-. Θέμις (Thémis)

مترجم Θέμις را به صورت «تمیس» آورده است. تمیس در اسطورهٔ یونانی مظهر قانون ازلی، نظم مقدس و سامان کیهانی است. از آنجا که این واژه نیز نام خاص است، مترجم آن را به «قانون» یا «نظم» برنگردانده است.

۴-. Ἀνάγκη (Anánkē)

مترجم Ἀνάγκη را به «ضرورت»ترجمه کرده است. مقصود از این واژه، اجبار بیرونی یا الزام حقوقی نیست، بلکه ضرورتی است که بر کل نظم هستی فرمان می‌راند و در اندیشهٔ پارمنیدس نقشی بنیادین دارد.

۵-. ἐόν / τὸ ἐόν (eón / tò eón)

مترجم این اصطلاح را در سراسر ترجمه به «هستنده» برگردانده است. این واژه اسم فاعل فعل εἶναι («بودن») است و معنای تحت‌اللفظی آن «آنچه هست» است. انتخاب «هستنده» امکان تمایز میان موجودِ دارای بودن و خودِ «بودن» را حفظ می‌کند.

۶-. εἶναι (eînai)

مترجم εἶναι را همواره به «بودن» ترجمه کرده است. این واژه مصدر فعل «بودن» است و نباید با ἐόν که اسم فاعل همان فعل است، خلط شود.

۷-. ἔστι (ésti)

مترجم ἔστι را در همهٔ موارد به «هست» ترجمه کرده است. این واژه صورت صرف‌شدهٔ فعل «بودن» است و در استدلال پارمنیدس نقشی محوری دارد؛ ازاین‌رو ترجمهٔ آن در سراسر متن یکسان نگاه داشته شده است.

۸-. νοεῖν (noeîn)

مترجم νοεῖν را به «اندیشیدن» ترجمه کرده است. این فعل در زبان پارمنیدس تنها به معنای تفکر ذهنی نیست، بلکه ادراک عقلی و دریافت حقیقت را نیز دربرمی‌گیرد. بااین‌حال مترجم از افزودن این معانی به متن خودداری کرده و به معادل لفظی وفادار مانده است.

۹-. νόος (nóos)

مترجم νόος را به «اندیشه» برگردانده است. معادل‌هایی مانند «عقل»، «ذهن» یا «خرد» بار معنایی متأخر دارند و ممکن است خواننده را به سنت‌های فلسفی پس از پارمنیدس ارجاع دهند؛ ازاین‌رو «اندیشه» دقیق‌تر تشخیص داده شده است.

۱۰-. λόγος (lógos)

در قطعهٔ هفتم، مترجم λόγος را به «استدلال» ترجمه کرده است. این واژه در یونانی دامنهٔ معنایی گسترده‌ای دارد و می‌تواند «گفتار»، «سخن»، «استدلال»، «حساب» یا «نسبت» معنا دهد. در سیاق این قطعه، «استدلال» نزدیک‌ترین معادل به ساختار استدلالی سخن الهه است.

۱۱-. ἀλήθεια (alḗtheia)

مترجم ἀλήθεια را به «حقیقت» ترجمه کرده است. معنای ریشه‌شناختی این واژه «ناپوشیدگی» یا «پنهان‌نبودگی» است، اما مترجم از وارد کردن این تفسیر ریشه‌شناختی به متن اصلی پرهیز کرده و تنها معادل رایج و دقیق «حقیقت» را برگزیده است.

۱۲-. δόξα (dóxa)

مترجم δόξα را به «گمان» ترجمه کرده است. این واژه در برابر ἀλήθεια قرار می‌گیرد و بر آنچه نزد آدمیان درست می‌نماید، نه بر آنچه حقیقتاً هست، دلالت می‌کند. ازاین‌رو «گمان» از «عقیده» یا «باور» به متن نزدیک‌تر است.

۱۳-. πειθώ (Peithṓ)

در قطعهٔ دوم، Πειθώ به صورت اسم عام آمده است و مترجم آن را «اقناع» ترجمه کرده است. مقصود، راهی است که حقیقت خود مایهٔ اقناع و پذیرش آن است، نه صرف فن خطابه.

۱۴-. μοῖρα (Moîra)

مترجم μοῖρα را به «سرنوشت» ترجمه کرده است. این واژه در این متن به تقدیر یا بهرهٔ مقدر انسان اشاره دارد و نه به جبر مطلق در معنای فلسفی متأخر.

۱۵-. εὐκύκλεος (eukýkleos)

در تعبیر ἀληθείης εὐκυκλέος، مترجم εὐκύκλεος را به «نیک‌گرد» ترجمه کرده است. این صفت به معنای «خوش‌گرد»، «کامل و استوار» یا «به‌خوبی مدور» است و در توصیف حقیقت، بر تمامیت و استواری آن دلالت دارد.

۱۶-. σφαῖρα (sphaîra)

مترجم σφαῖρα را به «کره» برگردانده است. تشبیه هستنده به کره، یکی از مشهورترین تصویرهای شعر پارمنیدس است. مقصود، بیان تقارن، کمال و همسانی از هر سو است، نه توصیفی فیزیکی از جهان.

۱۷-. φύσις (phýsis)

مترجم φύσις را، هرجا در متن آمده است، به «طبیعت» ترجمه کرده است. این واژه در یونانی از فعل φύω («روییدن»، «پدید آمدن») مشتق شده و علاوه بر «طبیعت»، بر سرشت، منشأ و شیوهٔ پدید آمدن نیز دلالت دارد. با وجود این، مترجم از وارد کردن این معانی به متن ترجمه خودداری کرده و معادل رایج «طبیعت» را برگزیده است.

۱۸-. κόσμος (kósmos)

مترجم κόσμος را به «سامان» ترجمه کرده است، نه «جهان». معنای نخستین این واژه در یونانی «آرایش»، «نظم» و «ترتیب» است. در قطعهٔ هشتم، الهه از κόσμος به معنای «سامانِ گمان‌های آدمیان» سخن می‌گوید، نه از خود جهان به عنوان کل هستی.

۱۹-. σῆμα / σήματα (sêma / sḗmata)

مترجم σήματα را به «نشانه‌ها» ترجمه کرده است. این واژه در شعر پارمنیدس به ویژگی‌ها یا علائمی اشاره دارد که حقیقتِ هستنده را آشکار می‌کنند. از ترجمه‌هایی مانند «دلایل» یا «براهین» پرهیز شده است، زیرا واژهٔ یونانی مستقیماً بر «نشانه» دلالت دارد.

۲۰-. χρεών (chreṓn)

مترجم χρεών را بسته به سیاق، به «باید» یا «ناگزیر است» برگردانده است. این واژه صرفاً بیانگر الزام اخلاقی نیست، بلکه بر ضرورتی دلالت دارد که از خودِ ساختار حقیقت ناشی می‌شود.

۲۱-. μονογενές (monogenés)

مترجم μονογενές را به «یکتاگونه» ترجمه کرده است. این واژه از μόνος («تنها») و γένος («گونه»، «تبار») ساخته شده و بر یگانگی و بی‌همتایی هستنده دلالت دارد. معادل «یگانه» بخشی از این معنا را منتقل می‌کند، اما «یکتاگونه» به ساختار واژه نزدیک‌تر است.

۲۲-. ἀτέλεστον (ateleston)

مترجم ἀτέλεστον را به «پایان‌نیافته» برگردانده است. این واژه در ترجمه‌های جدید به صورت‌های «بی‌انتها»، «بی‌کمال»، «تمام‌ناشدنی» یا «نامتناهی» نیز ترجمه شده است. مترجم «پایان‌نیافته» را برگزیده، زیرا به ساخت واژهٔ یونانی وفادارتر است و تفسیر فلسفی خاصی را بر متن تحمیل نمی‌کند.

۲۳-. συνεχές (synechés)

مترجم συνεχές را به «پیوسته» ترجمه کرده است. این واژه بر آن دلالت دارد که هیچ گسست، فاصله یا انفصالی در هستنده وجود ندارد. از معادل «پیوستار» استفاده نشده است، زیرا اصطلاحی متأخر است.

۲۴-. ἀκίνητον (akínēton)

مترجم ἀκίνητον را به «بی‌جنبش» ترجمه کرده است، نه «ساکن». واژهٔ یونانی به معنای تحت‌اللفظی «جنبش‌ناپذیر» است و انتخاب «بی‌جنبش» این دلالت را بهتر حفظ می‌کند.

۲۵-. οὖλον (oûlon)

مترجم οὖλον را به «یکپارچه» ترجمه کرده است. این واژه بیانگر آن است که هستنده هیچ جزء یا شکافی در درون خود ندارد و تمامیتی تجزیه‌ناپذیر دارد.

۲۶-. εὐκύκλου σφαίρης (eukýklou sphaírēs)

مترجم این تعبیر را به «کره‌ای نیک‌گرد» ترجمه کرده است. مقصود از این تشبیه، کمال، همسانی و برابری از هر سو است. مترجم از جایگزینی آن با تعبیرهایی چون «گوی کامل» یا «کرهٔ کامل» خودداری کرده تا تصویر لفظی متن یونانی حفظ شود.

۲۷-. παλίντροπος (palíntropos)

مترجم παλίντροπος را در عبارت πάντων δὲ παλίντροπός ἐστι κέλευθος به «راهی که به سوی خویش بازمی‌گردد» ترجمه کرده است. این واژه از πάλιν («باز»، «دوباره») و τρέπω («گرداندن»، «بازگرداندن») ساخته شده و بر حرکتی بازگشتی دلالت دارد. مترجم از معادل‌های تفسیری مانند «متناقض» یا «دوگانه» پرهیز کرده است.

۲۸-. εἰδότα φῶτα (eidóta phôta)

مترجم این تعبیر را به «انسانِ آگاه» ترجمه کرده است. φώς در یونانی حماسی به معنای «مرد» یا «انسان» است و εἰδότα اسم فاعل فعل «دانستن» است. ازاین‌رو این تعبیر به انسانی اشاره دارد که به شناخت دست یافته است، نه صرفاً فردی دانا یا خردمند.

۲۹-. πολύφημος (polýphēmos)

مترجم πολύφημος را به «نام‌آور» ترجمه کرده است. این صفت از πολύς («بسیار») و φήμη («آوازه») ساخته شده و بر شهرت یا آوازهٔ گسترده دلالت دارد. معادل «مشهور» دقیق است، اما «نام‌آور» به زبان حماسی شعر نزدیک‌تر است.

۳۰-. πολύποινος (polýpoinos)

مترجم πολύποινος را در وصف دیکه به «کیفررسان» ترجمه کرده است. این صفت به کسی گفته می‌شود که کیفر را به طور کامل و بدون چشم‌پوشی اجرا می‌کند. برگردان «بسیارکیفر» در فارسی روان نیست و معنای واژه را به‌خوبی منتقل نمی‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *