بهرام بیضایی، غریبهای بزرگ
نمایش را در ایران بدون بیضایی نمیتوان تصور کرد. قلم او در سبک نوشتاری، چهبسا از بسیاری از شاعران و شاید از همه معاصران، قویتر و باصلابتتر باشد. پیوند آثار او با سنت هنری و تاریخی ایران و زمینه فرهنگی این سرزمین، و از سوی دیگر نوآوریهای تصویریاش، در کنار ارتباط نیرومند اجزای روایت و تصویر با یکدیگر، او را به نویسنده و کارگردانی در سطح جهانی بدل کرده است؛ جایگاهی که کمک کرد نمایش و سینمای ایران، در کنار نامهایی چون عباس کیارستمی، در جهان هنر اهمیتی ویژه بیابد.
«باشو، غریبهٔ کوچک» بهتنهایی برای نشان دادن خلاقیت او در سینما کافی است؛ آنجا که فیلمی جنگی در مرغزارهای گیلان ساخته میشود. در آرامشی مطلق، قصهای از جنگ میبینیم و داستان آن را بیتانک و بمب و خمپاره به نظاره مینشینیم. این ایده چنان خلاقانه و اصیل است که حتی بیدیدن فیلم نیز میتوان ارزش آن را دریافت. غریبهای در مکانی غریب؛ آنچه میبیند نسبتی با سرزمینش ندارد و آنچه میگوید برای دیگران قابل فهم نیست. غریبهای به تمام معنا که در مسیر آشنایی است؛ باید از آغاز شروع کند، و آنگاه که خود را مییابد، شاید از غم غربت خانه و رنج فراق خانواده اندکی رهایی پیدا کند. چه زیباست که این رهایی با پیوندی پدرانه در گیلان شکل میگیرد؛ با پدری که از جنگ بازمیگردد.
در «مرگ یزدگرد»، داستان امروز و دیروز را همزمان میبینیم؛ روایتی که شاید در تاریخ رخ داده باشد، اما تجربه اکنون ما نیز هست. رویارویی مردمانی ساده در برابر قدرتمردانی که آنان را نانخور خود میدانند؛ شمشیرشان برای بریدن زبان است و دمار از روزگار مردم درآوردهاند. در «آرش»، داستان دلیر چوپانی را میخوانیم که برای تمسخر، از او میخواهند تیر بیندازد. مردی یله که تنها در پی رمهاش بوده، اکنون باید مرز ایران را تعیین کند؛ از سر ناگزیری. اما این معامله، تنها با رهایی از جان ممکن است.
کار بهرام بیضایی، در تمام این آثار و در شیوه پرداخت نوشتار و تصویر، رنگ خود او را دارد. بیآنکه از پیش بدانیم چه میبینیم، در لحظه برخورد درمییابیم که این اثر از آنِ بیضایی است: زبان دارد، سبک دارد، شیوه نوشتن دارد، و مهمتر از همه، با تاریخ هنر و فرهنگ این سرزمین در پیوند است؛ در عین حال که نو و تازه به نظر میرسد. همین ویژگیهاست که یک اثر را به اثری ارزشمند بدل میکند؛ جایگاهی که در دیگر هنرهایمان کمتر به آن رسیدهایم و هنرمندانی چون بیضایی و کیارستمی ما را به افتخار آن رساندهاند. الگوهایی که شاید روزی در معماری، نقاشی و موسیقی این سرزمین نیز به آنها دست یابیم؛ همانگونه که بیضایی در سینما تصویر کرد و در نوشتن نمایشنامه رقم زد.
وقتی قدرتمردانی چون سپاهیان یزدگرد، مردمان بیآبونان را چنین به سخره و حقارت میگیرند، و وقتی قدرتمردانی دیگر، هنرمندان را از این خاک و دیار میرانند، چگونه میتوان از مردم انتظار داشت که آثار هنری را قدر بگذارند و در رسانهها آنچه اصیل و ارزشمند است را از آنچه صرفاً تکثیر و بازتولید یک امر مصرفی است بازشناسند؟ بیشک این کاری دشوار است.
