چهارپاره ششم

چهارپاره ششم

افتادم از دور زمان بیرون

تنها شدم در سرزمینی سرد

سر بر نکردم از تنی تاریک

مانند خورشیدی که سر بر کرد

…

دامانِ دشتِ بی کران شب

بر بسترِ تارِ کویرم بود

یک آسمانِ بی ستاره سقف

یک راهِ بی پایان مسیرم بود

…

نه فکر می کردم به من آن جا

نه شوقِ از غربت رها گشتن

نه با کسی در بی کسیِ دشت

جنگیدن و از شب جدا گشتن

…

این عین آزادی است در اینجا

پس می توان بی خویشتن سر کرد

در ناکجایی بی زمان آن وقت

بي سرزمین و بی وطن سر کرد

…

پس می توان در تا ابد بودن

با دشتِ تا بی انتها خالی

از این گمانِ زندگی بر گشت

دل کند از این هستیِ پوشالی

…

اسدالله مظفری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *