المواقف و المخاطبات (الف لام میم)- موقف عزت

المواقف و المخاطبات (الف لام میم)- موقف عزت

بسم الله الرحمن الرحیم

مواقف و مخاطبات کتابی است کهن در عرفان، متعلق به نفرّی از قرن چهارم هجری که در آن گفت و گوهای الهی با او آمده است. گفت و گوهایی ژرف در نهایت ایجاز.

المواقف و المخاطبات

الف لام میم

موقف عزت

    مرا در موقف عز برآورد و گفت :  هیچ چیزی جز به من بر نمی آید و هیچ چیزی جز به من صلاح نمی پذیرد، من عزیزی هستم که توان مجاورتش نیست، و توان با او پیوسته بودن. ظاهر را به ظهور آوردم و من از آن نیز ظاهرترم پس نزدیکی او مرا در نمی یابد و به وجود او راه نمی برد. باطن را پنهان کردم و من خود، پنهان تر از اویم، پس  دلیل او بر من استوار و راه او به سوی من درست نگردد.

    و به من گفت: من نزدیک ترم به هر چیزی از معرفت خودش نسبت به خودش، او از معرفت خود تجاوز نمی کند ،و مرا نمی شناسد مگر این که من خودرا به خودِ او بشناسانم.

    و به من گفت: اگر من نبودم دیدگان، دیدنی هایشان را نمی دیدند، و گوش ها بر نمی گشتند این چنین به شنیدنی ها.

    و به من گفت: اگر زبان عزت را آشکار می کردم، افهام ربوده می شد آن چنان که داس ها درو کنند و معرفت ها محو می شد آن چنان که نقوش شن ها به هنگام باد توفنده محو شوند.

    و به من گفت: اگر گوینده عزت لب به سخن گشاید، زبان های  هر وصفی گنگ گردد و توان های هر حرفی به نیستی برگردد.

    و به من گفت: کجاست آن کس که معرفتش را برای دیدار مهیا کرده باشد؟ و اگر زبان جبروت را بر او آشکار می کردم بی تردید آن چه را شناخته انکار می کرد و سخت به خود می جنبید چون جنبش آسمان آن روز که بجنبد در اضطراب به سختی.

    و به من گفت: اگر به شهودت نمی رساندم عزتم را آن گاه که به شهود می آیم، بر خواری در آن تو را مستقر می کردم.

    و به من گفت: گروهی ازاهل آسمان ها وزمین در خواریِ حصرند. و بندگانی دارم که طبقات آسمان گنجایش آنان را ندارد و قلب هایشان به پهنای زمین فرو نمی آید. دیدگان دل هایشان را انوار عزتم نمایاندم که بر هیچ چیزی فرونیامد مگر آن که به آتش کشیدش. نه منظری در آسمان دارد که نگاه داردش و نه مرجعی در زمین که به سویش گریزد.

    و به من گفت: حاجتت را به سوی من گیر تا تورا به جمعیت رسانیم نزد من و گر نه تو را به آن حاجت برگردانم و از پیش خود پراکنده کنم.

    و به من گفت: با معرفت من دیگر حاجتی نداری، و هرگاه معرفتم تورا رسید حاجتت را برگیر.

    به من گفت: مرا می شناسی ، آن چه آشکار کرده ام، نمی توانی بشناسی مرا آن چه آشکار نکرده ام.

    و به من گفت: من  «شناخته شدن» نیستم و و من «علم» نیستم، و نه مانند «شناخته شدن» ام و نه مانند «علم».

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *