باد / سارا تیزدیل
باد بر روحم می وزد صدایش را می شنوم که سراسر شب را زاری سر می دهد آیا من بر روی زمین آسوده نخواهم بود مگر باتو ؟ دریغ، باد مرا عاقل می کند بر روی روح برهنه ام می وزد من بر زمین آسوده نخواهم بود …
باد بر روحم می وزد صدایش را می شنوم که سراسر شب را زاری سر می دهد آیا من بر روی زمین آسوده نخواهم بود مگر باتو ؟ دریغ، باد مرا عاقل می کند بر روی روح برهنه ام می وزد من بر زمین آسوده نخواهم بود …
بیشترین تحسین عمومی را به خاطر زبردستی در شعر شورآفرینش که حول نگرش های متغیرانه ی یک زن درباره ی زیبایی ، عشق و مرگ بود برانگیخت
در شب چشمانم را می بندم و می بینم جماعت بیگانه ای که از کنارم می گذرد سال هایی که گذشتند پیش از آن که چهره ات را دیده باشم آن ها مرا در وقار اندوهباری جاگذاشتند آن ها گذشتند، سال های محجوب زودرنج من چون آن که می کوشد …
هیچ سحری در کار نیست ما همدیگر را ملاقات می کنیم آن چنان که دیگران نه تو برای من معجزه ای می کنی نه من برای تو تو باد بودی و من دریا هیچ شکوهی در کار نیست بی علاقه رشد کردم چون یک برکه کنار ساحل اگرچه …
ما همان عکس خانه در آبیم برکه خالی شود زمینگیریم مثل پاییز در زمستانیم مرده هستیم و باز می میریم … دوخت زیباییت لب ما را با دو چشمانمان خبر دادیم مثل شمع مزار خود بودیم پشت هر گریه خنده سر دادیم … من که از دست دیده و دل …
مرد نابینایی قطاری سرد را می راند از بریانسک به سمت خانه با سرنوشت خویش سفر می کرد سرنوشت نجواکنان با او سخن گفت آن چنان که تمام قطار می توانست بشنود: چرا از کوری و جنگ رنج می بری؟ سرنوشت گفت : کم سویی و نابینایی خوب است تو …
مرگ نبود، چرا که من ایستاده بودم و مرده ها همه، می آرمند شب نبود، چرا که زنگ ها همه زبان هایشان را برای خاطر عصر بیرون کشیده بودند یخبندان نبود ، چرا که بر پوستم خزیدن باد گرم را احساس می کردم آتش نبود، چرا که مرمرین پایم …
دست در دست شهر می رفتم شهر من را اگرچه دربرداشت شفق شهر مثل موهایت شالی از ستاره بر سر داشت روز آمد که مثل توفانی شال را از سر تو بردارد روز هم از هجوم سلسله ها از سر زلف تو خبر دارد باد دستش به دست …