نامه های سنکا ( الف لام میم)- نامه نهم

نامه های سنکا ( الف لام میم)- نامه نهم

نامه های سنکا- نامه نهم

الف لام میم

از سنکا به لوسیلیوس

سلام

۱– می‌خواهی بدانی آیا اپیکور در انتقادی که در یکی از نامه‌هایش بر کسانی وارد می‌کند که می‌گویند «حکیم خودبسنده است و ازاین‌رو به دوست نیازی ندارد»، بر حق است یا نه. این همان ایرادی است که او بر استیلپو و کسان دیگری می‌گیرد که عالی‌ترین خیر را در ذهنی می‌دانند که از هرگونه تأثر برکنار است.

۲-اگر بخواهیم واژه یونانی apatheia  را با یک واژه برگردانیم و آن را «بی‌رنجی» بنامیم، ناگزیر دچار ابهام می‌شویم؛ زیرا ممکن است درست برخلاف مقصود ما فهمیده شود. مقصود ما انسانی است که هیچ رنجی او را در هم نمی‌شکند؛ اما ممکن است آن را درباره کسی بفهمند که تاب تحمل هیچ رنجی را ندارد. ازاین‌رو بهتر است بگوییم: «ذهنی که از هر آسیبی مصون است» یا «ذهنی که از دسترس رنج فراتر رفته است.»

تفاوت میان ما و آنان در این است که حکیم، هرچند بر همه سختی‌ها چیره می‌شود، آن‌ها را احساس می‌کند؛ اما از نظر آنان، حکیم حتی آن‌ها را نیز احساس نمی‌کند.

با این همه، هر دو گروه بر این نکته هم‌داستان‌اند که حکیم خودبسنده است. با وجود این، او خواهان دوست، همسایه و همدم است، هرچند از خویشتن خرسند باشد.

۳-برای آنکه بدانی خودبسندگی او تا کجاست، به این مثال بنگر. گاه تنها بخشی از وجود او برایش کافی است. اگر در جنگ دستی از او جدا شود، یا بیماری ناچار سازد عضوی از بدنش را قطع کنند، یا حادثه‌ای یک یا هر دو چشمش را از او بگیرد، آنچه از بدنش باقی مانده است برای او بس خواهد بود، و با بدنی ناقص همان اندازه خرسند خواهد بود که پیش از آن با بدنی سالم و کامل بود.

اما هرچند از دست دادن آن اعضا او را بدبخت نمی‌کند، ترجیح می‌دهد که آن‌ها را از دست نداده باشد.

۴-حکیم از این جهت خودبسنده است که خواهان زندگی بدون دوست نیست، بلکه از آن رو که اگر دوستی را از دست بدهد، می‌تواند این فقدان را با آرامش تحمل کند.

با این حال، هرگز مدت زیادی بی‌دوست نمی‌ماند؛ زیرا اینکه چه اندازه زود دوستی تازه‌ای بیابد، به خود او بستگی دارد.

همان‌گونه که اگر فیدیاس یکی از تندیس‌هایش را از دست می‌داد، بی‌درنگ تندیس دیگری می‌ساخت، حکیم نیز اگر دوستی را از دست بدهد، به جای او دوستی دیگر برمی‌گزیند.

۵-می‌پرسی چگونه می‌تواند چنین زود دوستی تازه پیدا کند؟

اگر بپذیری که با نقل سخنی، دین خود را برای این نامه ادا کنم، پاسخت را خواهم داد.

هِکاتون می‌گوید: «افسون مهرورزی‌ای به تو می‌آموزم که نه به گیاه نیاز دارد، نه به افسون جادوگران و نه به هیچ دارویی: اگر می‌خواهی دوستت بدارند، خود دوست بدار.»

نه تنها در داشتن دوستی دیرینه و استوار، بلکه در پدید آوردن دوستی تازه نیز لذتی بزرگ نهفته است.

۶-میان به دست آوردن دوست و داشتن دوست، همان تفاوتی است که میان کشاورزی که دانه می‌کارد و کشاورزی که محصول خود را درو می‌کند. آتالوسِ فیلسوف می‌گفت: «هنرمند، کشیدنِ تابلو را بیش از خودِ تابلو، پس از آنکه به پایان رسید، دوست می‌دارد». زیرا هنگامی که سرگرم کار است، همه نیروی ذهنش در خودِ آفرینش به کار گرفته می‌شود؛ اما پس از پایان یافتن اثر، آن شور و تمرکز دیگر وجود ندارد. فرزندان در بزرگسالی سودمندترند، اما در کودکی دلنشین‌ترند.

۷-پس بگذار به موضوعی که بحث را از آن آغاز کردیم بازگردیم.

حکیم به دوستی نیازی ندارد تا از او سودی ببرد، بلکه دوستی را برای خودِ دوستی می‌خواهد. او می‌تواند با خویشتن بسازد، اما در عین حال دوست نیز می‌خواهد. نه برای آنکه، چنان‌که اپیکور می‌گوید، کسی باشد که هنگام بیماری از او پرستاری کند، یا اگر به بند کشیده شد یا تهیدست گردید، دست یاری به سویش دراز کند؛ بلکه می‌خواهد کسی باشد که خود بتواند از او پرستاری کند، اگر بیمار شد؛ کسی باشد که اگر دشمن او را به بند کشید، برای رهایی‌اش بکوشد.

۸-کسی که تنها به خود می‌اندیشد و تنها برای سود خویش دوستی می‌کند، حسابش را از همان آغاز نادرست بسته است. پایان کار همان خواهد بود که آغازش بوده است. دوستی را برای آن فراهم کرده است که اگر روزی به زندان افتاد، کسی باشد که بندهایش را بگشاید؛ اما همین که زنجیرها به صدا درآید، او خواهد گریخت.

اینها همان دوستی‌هایی است که مردم آنها را «بر پایهٔ منفعت» می‌نامند. دوستی‌ای که برای منفعت برگزیده شود، تا زمانی دوام می‌آورد که منفعتی در آن باشد. از همین روست که پیرامون توانگران، گروهی از دوستان گرد می‌آیند؛ اما همین که بخت از آنان روی برگرداند، تنهایشان می‌گذارند.

۹-از همین‌جا آن نمونه‌های فراوانِ خیانت به دوستان و نیز ترک شدن به دست دوستان پدید می‌آید. آغاز و پایان چنین دوستی‌هایی باید با یکدیگر سازگار باشد. هر کس دوستی را به خاطر سود برگزیده است، اگر سود اقتضا کند، از او روی برمی‌گرداند.

اگر در دوستی چیزی جز خودِ دوستی را دوست بدارم، آن چیز را بر دوستی ترجیح خواهم داد.

۱۰-«پس چرا باید دوستی اختیار کنم» برای آنکه کسی باشد که بتوانم جانم را برای او فدا کنم؛ کسی که اگر به تبعید رفت، همراهش بروم؛ کسی که اگر جانش در خطر افتاد، خود را سپر او سازم و جان خویش را در راه او به خطر اندازم. آنچه تو توصیف می‌کنی، دوستی نیست؛ دادوستدی است که در آن تنها سود شخصی را در نظر می‌گیرند و همواره چشم به نتیجه دارند.

۱۱– بی‌گمان، عشق شباهت بسیاری به دوستی دارد؛ تا آنجا که می‌توان آن را دوستیِ آمیخته با شور و شیدایی نامید. اما آیا کسی برای منفعت، یا جاه‌طلبی، یا کسب آوازه عاشق می‌شود؟ هرگز. عشق، بی‌آنکه هیچ انگیزه دیگری داشته باشد، تنها با دیدن زیبایی برانگیخته می‌شود و با امید به مهر متقابل شعله‌ور می‌گردد. پس چه نتیجه بگیریم؟ آیا ممکن است احساسی که گاه پست شمرده می‌شود، از سرچشمه‌ای شریف‌تر برخاسته باشد؟

۱۲-شاید بگویی: «اکنون بحث ما این نیست که آیا دوستی را باید برای خودش خواست یا نه.» برعکس، پیش از هر چیز همین نکته باید ثابت شود. زیرا اگر دوستی به خاطر خودش خواستنی باشد، آن‌گاه حتی کسی که از هر جهت به خود بسنده است نیز می‌تواند در پی آن باشد. «پس چگونه در پی آن می‌رود؟» همان‌گونه که در پی هر چیز زیبا و نیک دیگری می‌رود؛ نه آنکه به امید سودی آن را بجوید، و نه از بیم زیان و دگرگونی‌های بخت. کسی که دوستی را تنها برای آنکه زندگی‌اش آسوده‌تر شود به دست می‌آورد، ارزش حقیقی دوستی را از میان می‌برد.

۱۳-می‌گویند: «حکیم به خود بسنده است.» این سخن، لوسیلیوس عزیز، غالباً بد فهمیده می‌شود. حکیم را از هر سو در تنگنا قرار می‌دهند و چنان در حصار وجود خویش محبوس می‌کنند که گویی باید از همه چیز کناره بگیرد. حال آنکه باید روشن کرد این خودبسندگی چیست و تا کجا امتداد دارد. حکیم برای نیک زیستن به خود بسنده است، نه برای صرفِ زیستن. برای زیستن به بسیاری چیزها نیاز است؛ اما برای نیک زیستن، تنها به ذهنی سالم، استوار و برتر از دگرگونی‌های بخت نیاز است.

۱۴-بگذار تفاوتی را که کریسیپوس بیان می‌کند نیز برایت بازگو کنم. او می‌گوید: حکیم، هرچند به هیچ چیز نیاز ندارد، با این همه از بسیاری چیزها بهره می‌گیرد؛ اما نادان، هرچند گویی به هیچ چیز نیاز ندارد، از هیچ چیز بهره بردن نمی‌داند، بلکه به همه چیز نیازمند است. حکیم از دست‌ها بهره می‌گیرد، از چشم‌ها بهره می‌گیرد و از بسیاری چیزهایی که برای زندگی روزانه ضرورت دارند بهره می‌گیرد؛ اما با این همه، فاقد هیچ چیز نیست. زیرا «فاقد بودن» یک چیز است و «نیازمند بودن» چیز دیگر؛ و حکیم به هیچ چیز نیازمند نیست.

۱۵-از همین رو، هرچند حکیم به خود بسنده است، با این همه خواهان دوست است؛ آن هم تا آنجا که ممکن است دوستان بسیار. نه از آن رو که سعادت او به دوست وابسته باشد؛ زیرا سعادت او حتی بدون دوست نیز پایدار می‌ماند. خیرِ اعلی ابزارهای خود را بیرون از خویش نمی‌جوید. این خیر در خانه خود انسان پرورش می‌یابد و در خود کامل است. اگر بخشی از آن را از بیرون بجوید، خود را به فرمان بخت سپرده است.

۱۶-اما شاید بپرسی: «اگر حکیم دوستی نداشته باشد، چگونه زندگی خواهد کرد؟» همان‌گونه که ژوپیتر زندگی می‌کند، آنگاه که جهان در آرامش فرو می‌رود، همه خدایان در یکی درمی‌آمیزند و طبیعت برای زمانی از کار بازمی‌ایستد. در آن هنگام، ژوپیتر به اندیشه‌های خویش روی می‌آورد و در خود می‌آرامد. حکیم نیز چنین است؛ به درون خویش پناه می‌برد و با خویشتن به سر می‌برد.

۱۷-اما تا زمانی که بتواند کارهای خود را آن‌گونه که می‌خواهد سامان دهد، هرچند به خود بسنده است، همسر اختیار می‌کند؛ هرچند به خود بسنده است، فرزند می‌آورد؛ و هرچند به خود بسنده است، اگر ناچار باشد سراسر عمر را در تنهایی بگذراند، هرگز زندگی را برنمی‌گزیند. آنچه او را به دوستی می‌کشاند، منفعت شخصی نیست، بلکه کششی طبیعی است. همان‌گونه که طبیعت ما را به بسیاری چیزهای دیگر متمایل ساخته است، در نهاد ما نیز انگیزه‌ای فطری برای جستن دوستی نهاده است. همان‌گونه که از تنهایی بیزاریم و به معاشرت گرایش داریم، همان طبیعت نیز ما را به دوستی فرا می‌خواند.

۱۸-با این همه، هرچند حکیم دوستان خود را سخت دوست می‌دارد، آنان را هم‌پایهٔ خود، و چه‌بسا برتر از خود می‌شمارد، باز همه خیر را در وجود خویش جای می‌دهد و همان سخنی را بر زبان می‌آورد که استیلپو بر زبان آورد؛ همان کسی که اپیکور در نامه خود از او انتقاد می‌کند. پس از آنکه شهر او به دست دشمن افتاد، فرزندانش را از دست داد و همسرش را نیز از کف داد، او، تنها بازمانده آن ویرانی همگانی، از میان خاکستر شهر بیرون آمد. دمتریوس ــ که به سبب ویران کردن شهرها «شهرگشا» لقب گرفته بود ــ از او پرسید: «آیا چیزی را از دست داده‌ای؟» استیلپو پاسخ داد: «همه دارایی‌هایم با من است.»

۱۹-این است پیروزی مردی دلیر و استوار؛ او حتی پیروزی دشمن خویش را نیز شکست داد. وقتی گفت: «هیچ چیز را از دست نداده‌ام»، دشمن را به این تردید انداخت که آیا واقعاً پیروز شده است یا نه. «همه دارایی‌هایم با من است.» او عدالت، شجاعت، خردمندی و این اصل را که هیچ چیز را که بتوان از انسان گرفت، نباید خیر حقیقی شمرد، در اختیار داشت. ما از جانورانی که از میان شعله‌های آتش می‌گذرند و آسیبی نمی‌بینند، در شگفت می‌شویم؛ اما این مرد بسی شگفت‌انگیزتر بود، زیرا از میان آتش، شمشیر و ویرانی گذشت و آسیبی ندید. اکنون درمی‌یابی که شکست دادن یک انسان، بسیار دشوارتر از شکست دادن یک ملت است. این سخن استیلپو با تعلیم رواقیان هماهنگ است؛ زیرا حکیم نیز، هنگامی که شهرها در آتش نابود می‌شوند، همه دارایی‌های خود را با خویش دارد، زیرا حدود خوشبختی خویش را در درون خود قرار داده است.

۲۰– اما گمان مبر که تنها ما چنین سخنان والایی بر زبان آورده‌ایم. خود اپیکور نیز، همان که استیلپو را نکوهش می‌کند، سخنی همانند او گفته است. این گفته را نیز، هرچند سهم امروز خود را پیش‌تر پرداخته‌ام، به حساب من بگذار. او می‌گوید: «هر کس آنچه را دارد کافی نداند، هرچند فرمانروای سراسر جهان باشد، بینواست.» یا، اگر بخواهی معنای آن را روشن‌تر بیان کنم: «هر کس خود را خوشبخت نداند، خوشبخت نیست؛ هرچند فرمانروای سراسر جهان باشد.»

۲۱-و تا بدانی این اندیشه تنها از آنِ فیلسوفان نیست، بلکه طبیعت خود آن را بر زبان آدمیان نهاده است، یکی از شاعران کمدی نیز گفته است: «هیچ‌کس خوشبخت نیست، مگر آنکه خود چنین بیندیشد.» زیرا اگر رأی و داوری خود انسان دگرگون نشود، اوضاع بیرونی هیچ سودی به حال او نخواهد داشت.

۲۲– اما شاید کسی بگوید: «پس اگر مردی بدکار و ثروتمند، یا مردی که بر بسیاری فرمان می‌راند، خود را خوشبخت بداند، آیا به‌راستی خوشبخت است؟» نه؛ آنچه اهمیت دارد، آن نیست که چه می‌گوید، بلکه آن است که چگونه می‌اندیشد؛ و نه آنچه در یک روز می‌اندیشد، بلکه آنچه همواره بدان باور دارد. اما بیم آن نداشته باش که چنین موهبتی بزرگ نصیب هر کسی شود. تنها حکیم از آنچه دارد خرسند است؛ اما همه نادانان از خویشتن ناخشنودند و از همین رو در رنج به سر می‌برند.

خداحافظ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *