نامه های سنکا ( الف لام میم)
نامه دوازدهم
از سنکا به لوسیلیوس
سلام
۱. هر جا که روی میکنم، نشانههای پیش رفتن سنم را میبینم. هنگامی که به ویلایم در نزدیکی شهر رسیدم، شروع کردم به شکایت کردن از هزینههایی که آن ساختمانِ رو به ویرانی بر من تحمیل کرده بود. مباشر املاکم به من گفت که تقصیر از او نیست؛ او هر کاری را که از دستش برمیآید انجام میدهد، اما خانه پیر شده است. آن ویلا به دستور خود من ساخته شد! اگر سنگهایی که همسن مناند تا این اندازه فرسوده شدهاند، پس بر سر خود من چه خواهد آمد؟
۲. از دست او دلخور بودم و نخستین بهانهای را که به دستم آمد غنیمت شمردم تا خشمم را خالی کنم. گفتم: «این چنارها آشکارا به حال خود رها شدهاند. هیچ برگی ندارند؛ شاخههایشان سخت گرهخورده و از آفتاب خشکیده است؛ تنههایشان یکسره رنگ باخته و پوستشان ورقهورقه میشود. اگر به آنها کود میدادند و آبیاریشان میکردند، چنین نمیشد.» او به روان نیاکانم سوگند خورد که همه این کارها را انجام داده و از هر جهت مراقب درختان بوده است، اما درختان دیگر پیر شدهاند. میان خودمان بماند؛ این درختان را خود من کاشته بودم! وقتی نخستین برگهایشان رویید، خودم آنجا بودم و آنها را دیدم.
۳. رو به در کردم و گفتم: «آن کیست؟ او که دیگر از کار افتاده است! درست کردهای که او را کنار در گذاشتهای؛ دیگر رفتنی است! او را از کجا پیدا کردهای؟ نکند هوس کردهای جنازهای را از دست کسی بگیری؟» اما آن مرد گفت: «مرا نمیشناسی؟ من فلیسیو هستم! همان کسی که اسباببازیهایت را برای نشان دادن نزد من میآوردی. من پسر فیلوستوس، مباشر املاکت، و همبازی دوران کودکی تو هستم.» گفتم: «دیوانه شده است! حالا هم کودک خردسال شده و هم همبازی من؟ شاید هم همینطور باشد؛ دستکم دندانهایش به اندازه کافی ریخته است!»
۴. ویلای بیرون شهرم خدمتی به من کرده است؛ زیرا در هر گوشه و کنار، پیریام را پیش چشمم آورده است. بیایید پیری را در آغوش بگیریم و دوستش بداریم. اگر کسی بداند چگونه از آن بهره ببرد، پیری سرشار از لذت است. میوه درست پیش از آنکه فاسد شود شیرینترین است؛ نوجوانی هنگامی که رو به پایان میرود دلانگیزترین است؛ و برای آنکه شیفتهٔ شراب است، آخرین جام بیشترین لذت را به همراه دارد؛ همان جامی که آدمی را از خود بیخود میکند و آخرین گام را تا مستی کامل برمیدارد.
۵. هر لذتی بزرگترین شیرینی خود را برای واپسین لحظههایش نگاه میدارد. دلپذیرترین بخش زندگی، سراشیبی آن است، اما پیش از سقوط نهایی. حتی زمانی که درست بر لبه ایستاده است نیز، به گمان من، لذتهای خاص خود را دارد. و اگر نه، دستکم این امتیاز را دارد که دیگر انسان هیچ نیازی احساس نمیکند. چه شیرین است که آدمی خواهشهای خود را فرسوده کند و آنها را پشت سر بگذارد!
۶. میگویی: «سخت و ناگوار است که مرگ را پیش چشم خود داشته باشی.» نخست آنکه، مرگ باید پیش چشم جوان نیز باشد، همانگونه که پیش چشم پیر است؛ زیرا ما را بر پایهٔ سن و سال فرا نمیخوانند. دوم آنکه، هیچکس آنقدر پیر نیست که امید داشتن به یک روز دیگر برای او بیجا باشد؛ و یک روز، خود پلهای از نردبان زندگی است. تمام زندگی از بخشهایی تشکیل شده است؛ دایرههای بزرگی که دایرههای کوچکتر را در بر میگیرند. یک دایره همهٔ دایرههای دیگر را در خود جای میدهد؛ و آن فاصلهٔ میان تولد تا آخرین روز زندگی است. دایرهای دیگر سالهای جوانی را در بر میگیرد؛ دایرهای دیگر سراسر کودکی را در محدودهٔ خود میبندد. همچنین، یک سال همهٔ دورههای زمانی را که در کنار هم زندگی انسان را تشکیل میدهند، در خود جای داده است. یک ماه با دایرهای تنگتر محدود میشود و یک روز با کوچکترین دایره؛ با این همه، حتی یک روز نیز از آغاز تا پایان حرکت میکند، از طلوع خورشید تا غروب آن.
۷. از همین رو بود که هراکلیتوس، که لقب خود را از ابهام سخنانش گرفته بود، گفت: «یک روز با هر روز دیگر برابر است.» این سخن را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند. یکی میگوید مقصود از «برابر» این است که «در شمار ساعتها برابر است»؛ و این تا اندازهای درست است، زیرا اگر روز دورهای بیستوچهارساعته باشد، همهٔ روزها ناگزیر با یکدیگر برابرند، چون شب آنچه را روز از دست میدهد جبران میکند.دیگری میگوید یک روز از حیث سرشت با همهٔ روزهای دیگر همانند است، زیرا حتی طولانیترین امتداد زمان نیز چیزی در خود ندارد که آن را در یک روز واحد نیز نتوان یافت: هم روشنایی و هم تاریکی. گردش منظم آسمانها شبهای بیشتر و روزهای بیشتری برای ما پدید میآورد، اما سرشت آنها را دگرگون نمیکند، هرچند گاهی روز کوتاهتر است و گاهی درازتر.
۸. پس هر روز را باید چنان به شمار آورد که گویی واپسین روزِ صف است؛ گویی پایان و کمال زندگی انسان را به همراه میآورد. پاکوویوس، که سوریه را به تصرف خود درآورده بود، رسم داشت برای خودش آیینهای سوگواری برگزار کند؛ همراه با شراب و ضیافت آیینی. پس از شام، خود را بر تخت میبردند، در حالی که خواجهسرایانش دست میزدند و به همراه سازها به زبان یونانی میخواندند:
«زندگی به پایان رسید!
زندگی به پایان رسید!»
۹. او هر روز مراسم خاکسپاری خود را برگزار میکرد. بیایید ما نیز همین کار را بکنیم؛ نه از روی انگیزهای نادرست، چنانکه او میکرد، بلکه از روی انگیزهای درست. شادمان و آسوده، هنگامی که به استراحت میرویم، بگوییم:
زندگی کردهام؛
مسابقهای را که بخت برایم مقرر کرده بود، به پایان رساندهام.
اگر خداوند فردایی به ما ببخشد، آن را با شادی بپذیریم. خوشبختترین انسان، و کسی که با آرامش کامل مالک خویشتن است، همان کسی است که بیاضطراب چشمبهراه فرداست. هر کس گفته باشد: «زندگی کردهام»، هر بامداد با سودی تازه از خواب برمیخیزد، زیرا یک روز دیگر نیز به دست آورده است.
۱۰. اکنون زمان آن رسیده است که این نامه را به پایان برسانم. میگویی: «چه؟ آیا این نامه بیآنکه چیزی همراه داشته باشد به دست من خواهد رسید؟» نگران نباش؛ چیزی برایت میآورد. اما چرا میگویم «چیزی»؟ بسیار برایت میآورد. چه چیزی میتواند از این سخن بهتر باشد، که اکنون آن را به تو میسپارم تا برایت به ارمغان آورد؟
بد است که انسان زیر قید و اجبار زندگی کند؛ اما هیچ چیز ما را مجبور نمیکند که زیر قید و اجبار زندگی کنیم.
چگونه؟ راههای آزادی از هر سو گشودهاند؛ بسیارند، و کوتاه و آسان. سپاس خدا را که هیچکس را نمیتوان وادار کرد زنده بماند. ما میتوانیم همین قیدها را زیر پا بگذاریم.
۱۱. میگویی: «این سخن را اپیکور گفته است. تو را با دارایی دیگری چه کار؟» هرچه راست باشد، از آنِ من است. من همچنان سخنان اپیکور را برای تو نقل خواهم کرد؛ به سود کسانی که عبارتها را لفظبهلفظ تکرار میکنند و نه به آنچه گفته میشود، بلکه به گویندهٔ آن مینگرند. تا بدانند که بهترین سخنان، میراث مشترک همگاناند.
خداحافظ.
یادداشت ها:
در قطعه هفتم اشاره به لقب هراکلیتوس : «مبهم» (ὁ Σκοτεινός، Ho Skoteinos؛ لاتینی: Heraclitus Obscurus) لقبی است که نویسندگان متأخر باستان به هراکلیتوس دادهاند؛ زیرا سخنان او را بسیار فشرده، استعاری و دشوارفهم میدانستند. اشارهٔ سنکا نیز به همین شهرت است. خود لقب در متن سنکا نیامده اشاره سنکا فقط به این است که هراکلیتوس لقبش را به دلیل ابهام سخنانش گرفته است.
