المواقف و المخاطبات (الف لام میم)
موقف «تویی معنای هستی»
مرا به موقف آورد و به من گفت تو ثابتی و ثابت کننده ای پس به ثبت خود منگر که از نگاه خودت به خودت آمدی
و به من گفت به ثابت کننده من و خودت نگاه کن تا در سلامت باشی چرا که تو مرا می بینی و خودت را می بینی و آن گاه که در چیزی باشی مقهور شدی
و به من گفت وقتی خودت را ثبت یا ثابت دیدی و مرا ندیدی ثابت دارنده در رویت، چهره ام در حجاب فرو برم و چهره ات را بر تو آشکار کنم و بنگر به آن چیزی که بر تو نمایان می شود و آن چه از تو پوشیده می گردد.
و به من گفت به آشکار کردن منگر و نه به آشکار شده ، که بخندی و بگریی و چون خندیدی و گریستی پس تو از خودتی از من نیستی.
و به من گفت اگر هر چه آشکار کرده ام و آشکار می کنم را پشت سرت نندازی رستگار نشوی و اگر رستگار نشوی بر من جمع نگردی.
و گفت به من میان من و میان آنچه نمایان شد باش و میان من و خودت نه آشکار شدنی قرار ده نه آشکار کردنی.
و به من گفت اخباری که تو در آن هستی عموم است.
و به من گفت تو معنای تمام هستی هستی.
و به من گفت می خواهم تو را از خودم با خبر کنم بی هیچ اثری جز خودم.
و به من کسی نیست که مرا ببیند و و او را ببیند به نمایاندن خودش و تنها کسی برای من است که مرا ببیند و او را ببیند به نمایاندن من.
و گفت به من نیست آن که مرا بیند و او را بیند حکمی که با آن مدارا شده، آیا در آن شرکی نیست که احساسش نکند؟
و به من گفت به آن حس نکند کشفی که در آن مرا می بیند و او را می بیند، حجاب است در حقیقت
و به من گفت حقیقت وصف حق است و حق منم.
و گفت به من این عبارت من است و تو آن را می نویسی پس چگونه است آن حال که تو ننویسی.
