نامه های سنکا( الف لام میم)- نامه پانزدهم

نامه های سنکا ( الف لام میم) نامه پانزدهم از سنکا به لوسیلیوس سلام ۱.در میان نیاکان ما رسم بود، و این رسم تا زمان زندگی خود من نیز رواج داشت، که به کلمات آغازین نامه بیفزایند: «اگر حالت خوب است، خوب است؛ من نیز خوبم.» آنچه شایسته است ما …

نامه های سنکا( الف لام میم) – نامه چهاردهم

نامه های سنکا( الف لام میم) نامه چهاردهم از سنکا به لوسیلیوس سلام ۱. می‌پذیرم که دلبستگی به بدن، در ما فطری است؛ می‌پذیرم که نگاهداری آن به عهدهٔ ما نهاده شده است. همچنین بر آن نیستم که نباید هیچ‌گونه ملاحظه‌ای برای بدن قائل شد. آنچه بر آنم این است …

هراکلیتوس ( الف لام میم) – درباره طبیعت

هراکلیتوس بررسی ترجمه و مداقه الف لام میم قطعات هراکلیتوس: اما آدمیان همواره این لوگوس را درنمی‌یابند؛ هم پیش از آنکه آن را بشنوند و هم هنگامی که نخستین بار آن را می‌شنوند. زیرا با آنکه همه‌چیز بر وفق این لوگوس پدید می‌آید، آنان به مردمانی بی‌تجربه می‌مانند، هرچند گفتارها …

نامه های سنکا (الف لام میم)- نامه دوازدهم

نامه های سنکا ( الف لام میم) نامه دوازدهم از سنکا به لوسیلیوس سلام ۱. هر جا که روی می‌کنم، نشانه‌های پیش رفتن سنم را می‌بینم. هنگامی که به ویلایم در نزدیکی شهر رسیدم، شروع کردم به شکایت کردن از هزینه‌هایی که آن ساختمانِ رو به ویرانی بر من تحمیل …

پارمنیدس ( الف لام میم) – ترجمه شعر فلسفی

در این جا شعر فلسفی پارمنیدس به صورت دقیق به فارسی بازگردانی شده است. شعری بی نهایت مهم که تاثیرگذاری آن بر افلاطون برای نشان دادن اهمیت آن کافی است. افلاطونی که تمام تاریخ فلسفه پیرامون مسائل او می چرخد. از طرف دیگر در این شعر نمودی از وحدت وجود و تطابق اندیشه و هستی، جهل و سردرگمی و عدم شناخت امر متغیر در عین حال عدم وجود امر متغیر را می توان دید. خواننده با مداقه در قطعات ژرف این شعر فلسفی شاید به حقیقت بتوان گفت به سرآغاز و در عین حال مقصد اندیشه فلسفی خواهد رسید.

نامه های سنکا ( الف لام میم) – نامه یازدهم

نامه های سنکا-نامه یازدهم الف لام میم از سنکا به لوسیلیوس سلام ۱. گفت‌وگویی که با آن دوست جوان و آینده‌دار تو داشتم، بی‌درنگ به من نشان داد که او چه اندازه هوش و استعداد دارد و نیز تا چه اندازه پیشرفت کرده است. او نمونه‌ای از خود را به …

نامه های سنکا ( الف لام میم)- نامه دهم

چنین است؛ من از سخنی که گفته‌ام بازنمی‌گردم. از جمعیت بگریز؛ از همنشینی با شمار اندک نیز بگریز؛ حتی از یک همراه نیز بگریز. کسی نیست که بخواهم تو را با او شریک کنم. و ببین چه نظری درباره تو دارم: جرئت می‌کنم تو را به خودت بسپارم. می‌گویند کراتِس، شاگرد همان استیلپو که در نامه پیشینم از او یاد کردم، روزی جوانی را دید که تنها راه می‌رفت و از او پرسید چه می‌کند که چنین تنهاست. گفت: «با خودم سخن می‌گویم.» کراتس گفت: «مراقب باش؛ با دقت مواظب باش، از تو می‌خواهم، زیرا داری با مرد بدی سخن می‌گویی.»

آیا «من»، «بدن» است؟

در میان همه چیزهایی که می‌شناسیم، یک چیز هست که شناختمان از آن با همه چیز فرق دارد: خودِ “من”. بدنم را می‌بینم، لمس می‌کنم، و مثل هر چیز دیگری از راه حواس می‌شناسم. اما “خودم” را جور دیگری می‌شناسم؛ از درون، بی‌واسطه، با یک یافتِ مستقیم که نیازی به چشم و دست ندارد. پرسش اینجاست: آیا این “من” همان “بدن” است؟ آیا می‌توان خودآگاهی را به فیزیولوژی فروکاست؟ آنچه در پی می‌آید، پنج استدلال مستقل است برای اثبات این‌که “من” حقیقتی متمایز از بدن است و نمی‌توان آن را به جسم و اجزایش تحویل برد.